https://shohada.org/fa/shahid/content/197522

شناسه خبر: 197522
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۱:۵۷

خواب و رویای دیگران در مورد شهبد

در عملیات کربلای 5 بر اثر موج انفجار مجروح شدم و مرا برای درمان به بیمارستان قائم(عج) مشهد منتقل و بستری کردند. در آن زمان تعدادی از برادران و خواهران به صورت افتخاری در بیمارستان ها از مجروحین پرستاری می کردند. هر بخشی از بیمارستان یک سرگروهی داشت. سرگروه بخش داخلی دو که من بستری بودم یک حاج خانم متدین و باوقاری بود. هر روز صبح خودش می آمد از مجروحین سرکشی و احوال پرسی می کرد. سه چهار روزی که از بستری شدن من در این بیمارستان می گذشت این حاج خانم صبح که آمد پس از احوال پرسی گفت: نمی دانم چرا هر روز دلم می خواهد بیایم و احوال شما را بپرسم و صحبتی با شما بکنم ـ تا آن لحظه نه من ایشان را می شناختم و نه ایشان مرا می شناخت ـ در ادامه گفت: چرا شما صحبت نمی کنی؟ گفتم: چه صحبتی بکنم؟ پرسید بچة کجا هستی؟ گفتم: جمهوری اسلامی. گفت: چرا آدرس نمی دهی که من به خانواده ات اطلاع بدهم؟ گفتم: خانواده ام در مشهد نیستند. پرسیدند کجا هستند؟ و خوابی را که شبش دیده بودند این گونه برایم کردند: " دیشب خواب دیدم که پسرم مشهد آمده است. از پسرم پرسیدم مادر شما که مفقودالجسد بودی چطور آمده ای؟ ـ من می دانستم فرزندم شهید شده است. گفت: آمده ام از دوستم خبر بگیرم. پرسیدم دوستت کجاست؟ گفت: در بیمارستان قائم (عج) بر اثر مجروحیت روی تخت بستری است. پرسیدم کجای بیمارستان قائم؟ گفت: بلند شو با هم برویم. هر چند شما هر روز می روی و از ایشان خبر می گیری اما من می خواهم بیایم و ایشان را به شما معرفی کنم. به اتفاق هم به بیمارستان قائم آمدیم و وارد همین اتاق شدیم و شما را به من نشان داد و معرفی کرد. گفتم: ما لیاقت این که شهدا به عیادت ما بیایند نداریم. گفت: بگو اهل کجا هستی؟ گفتم: نیشابوری هستم. پرسید خانواده ات کجا هستند؟ گفتم: ارومیه هستند ـ ناگفته نماند نمازخانه ای را که در ارومیه به من واگذار کرده بودند قبل از من در اختیار زمانزاده بوده است ـ تا اسم ارومیه را بردم خیلی حساس شد و پرسیدارومیه هستند؟ گفتم: بله اهی کشید و گفت: پسرم هم ارومیه بود. دوباره پرسید کجای ارومیه هستی؟ گفتم: توی پنج طبقه ها زندگی می کنم. گفت: بچة من هم پنج طبقه ها بود. پرسید کدام یگان خدمت می کنی؟ گفتم: ویژة شهدا. گفت: پسر من هم ویژة شهدا بود. پرسید شما همت آبادی را می شناسی؟ ـ تا آن لحظه مرا ندیده بود و نمی شناخت ـ برایم خیلی سخت بود که خودم را معرفی کنم. بالأخره گفتم: بله. می گویند مسئول پرسنلی ویژة شهدا است. گفت: خیلی دوست داشتم ایشان را ببینم و دربارة پسرم سؤالاتی بکنم، از شهادتش، از اتاقش، از میزش و از لباس شستن و پهن کردن. صحبت که به اینجا رسید گفتم: من همت آبادی هستم. تا شنید من همت آبادی هستم حالش خیلی منقلب شد و گفت: من مادر شهید محمدتقی زمانزاده هستم.