https://shohada.org/fa/shahid/content/198105

شناسه خبر: 198105
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۲:۰۵

وصیت شماره 1 - شهید علی رفیعی

بسم الله الرحمن الرحیم به نام خدای یکتایی که به انسان جان داد تا در روی زمین ززندگی کند و با استفاده از امکانات الهی موجود به زندگی خود در این عالم فانی ادامه دهد و سپاسگذار خداوند یکتا باشد و در این عالم خیریاتی و توشه ای و اذوقه ای برای اخرت خود جمع کند تا در ان عالم سرافکنده نباشد و نگوید قال رب رجعونی خدایا مرا بزگردان تا اعمال خیر انجام دهم .برادر و خواهری که هم اکنون خاطرات را می خوانی توجه داشته باش که اگر نعوذ بالله معجزات الهی را به مسخره بگیری در نتیجه خداوند را به مسخره گرفته ای و تو در جمع کافران هستی زیرا این خاطرات کلمه به کلمه و قدم به قدم و در کوهستان همه اش تا خدا ما را فراموش نکند در این حالت پیام دادند به ؟؟؟نزدیک می شویم مقداری استراحت دادند و در حین نشسته گفتند با تیمم نماز بخوانید نماز را خواندیم به راه افتادیم و هر لحظه به کمین نزدیکتر می شدیم تا اینکه به یک کمین رسیدیم همه قلبها به تپش افتاد و نفسها به شماره افتاده بود ولی خدا همیشه با رزمندگان است یکی از بچه ها با چشم خود دید که دو تن از عراقیها بلند شدند و ایستادند و ما را ندیدند و صدای پای ما را نشنیدند ما خدا را شکر کرده و به راه خود ادامه دادیم لی دوباره صبح شد و مجبور شدیم صبر کنیم دوباره به پایین رفته و در کنار رودخانه و در زیر درختان استراحت کردیم برادر نوروزی و برادر امینی و چند نفر دیگر برای شمناسایی راهمان رفتند ما استراحت کردیم و سه چهار ساعت بعد برادر نوروزی و دیگران امدند و گفتند دو ساعت راه برویم به باغی می رسیم در همان هوای روشن به راه افتادیم و همینطور زیر درختان گردو استراحت کردیم و راهنمای ما برادر علیرضا کریمیان بود یک لحظه راه را گم کردیم ولی دوباره به یاری خدا راه را پیدا کردیم و عد از دو ساعت به باغ رسیدیم جایتان خالی بعد از سه شب راهپیمایی به یک باغ رسیده بودیم درخت الو زرد بود یک دل الو زرد خوردیم و از یک خانه که در انجا بود و عراقی بود یک سینی نان خشک و یک سینی خرما گرفتیم و خوردیم و بعد از نمز ظهزر و عصر خوابیدیم و بعد از سه ساعت به راه افتادیم یعنی اول یک کرد عراقی را اوردیم این پیرمرد مرد با خدایی بود گفت که من راه را بلدم و می توانم بعد از یک ساعت شما به نیروهای خودی برسانم ما از یک طرف ترسیده بودیم زیرا بیم داشتیم که این کرد ما را در دل کوموله ها ببرد و ما را لو دهد و از طرف دیگر خوشحال بودیم که در بین راه دو نفر را بالای یک تپه دیدیم و خیال کردیم کوموله است ولی اصلا به ما توجه نکردند و در ضمن در راه یک زخمی داشتیم و خیلی درد می کشید و همینطور عقب می افتاد و گردان می ایستاد تا ان زخمی به ما برسد و بچه ها کمکش می کردند نزدیک نیروهای خودی که رسیدیم با یک عده از انها برخوردیم که می گفتند که ما خیال کردیم شما کوموله هستید و می خواستیم به شما تیراندازی کنیم ولی خدا یارتان بود و ما دانستیم که شما نیروی های خودی هستید و به ما ملحق شدند و قاطر اوردند و زخمی ها را به وسیله قاطر بردند و ما به یک دره رفتیم و شب را در انجا ماندیم و صب بلند شدیم و بنا بود هلی کوپتر بیاید و ما را ببرد و رفتیم پشت تپه به خط شدیم ولی تا ظهر نشستیم و کسی نیامد و در این وقت یعنی روز پنجشنبه ۶۲/۵/۶۵ یکی از برادران تیر در اسلحه گیر می کند لوله را روی انگشت شصت پایش می گذارد و ؟؟؟اسلحه را باز می کند و گلنگدن می کشد تیر در می رود و سخت خود را مجرح می کند دادش در می اید انها را بستند و زیر سایبان گذاشتند نماز را خواندیم ولی عراقی ها منطقه ما را به خمپاره بستند ما سنگر گرفتیم چون هلی کوپتر نیامد ساعت ۳ پیاده به راه افتادیم و گفتند بعد از دو ساعت و نیم راهپیمایی به نیروهای خودی می رسیم و از انجا با ماشین به پادگان ؟؟/ می رویم راه افتادیم و با اکبر جعفری سوار ماشین شدیم و به پادگان ؟؟؟امدیم ؟؟؟ بود و گرسنه بویم مقداری برنج خوردیم و نماز مغرب و عشا را خواندیم و شب خوابیدیم و در روز بعد به تاریخ ۶۲/۵/۷ هواپیمای عراقیها امدند و انبار مهمات را بمباران کردند ولی سه هواپیما و پنج هلی کوپتر انها سقوط کرد تا امروز هیچ اتفاق تازه ای نیفتاده ولی امروز صبح که به تاریخ ۶۲/۵/۹ است ما ار اماده باش دادند و گفتند که احتمال دارد دوباره به عملیات برویم ولی اماده باش لغو شد روز بعد دوباره به ما اماده باش دادند ولی تا به حال من اینجا نشسته ام و ساعت است و خبری نشده است.