https://shohada.org/fa/shahid/content/198687

شناسه خبر: 198687
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۲:۱۳

خاطرات سیاسی 2

به روایت محمدحسین رحیمی : به خاطر دارم اوایل انقلاب بود که برادرم ابراهیم یک نوار از سخنرانی های امام (ره) را گرفته وهمراه آقا میرزام با هم در بخش اعلامیه ها بودند . که یک دفعه وقتی از مدرسه می آمدم دیدم دور و بر خانه ی ما خیلی شلوغ است ، رفتم جلو دیدم مامورین ساواک ریخته اند توی مان و دنبال اعلامیه ها می گردند ، چون آن زمان یک فرد نظامی ارتشی در محل مان زندگی می کرد فکر کنم او بود که ما را لو داده بود. وقتی که به آقا میرزام گفتم : چی شده گفت : فعلا هیچی نگو ، بعد دیدم چند کتاب از آقای کیخواه گرفتند و رفتند و خطری آنجا مارا تهدید نکرد . بعد از مدتی دوباره برادرم ابراهیم همراه آقای کیخواه اعلامیه ها را می آوردند و به ما می داد و ما می بردیم در خانه ها می انداختیم . که یک روز برادرم گفت : می خواهم کمی حال این ارتشی که در محلمان است را بگیریم ، ولی چون خودش آدم دل رحمی بود و آن موقع هم من کوچک بودم مرا می فرستاد و روی کاغذ نوشت: ارتش برادر ما خمینی رهبر ما و می رفتیم و توی منزل یا روی شیشه ماشینش می چسباندیم. که یک روز همان فرد ارتشی آمد و به عمویم گفت: که بچه ها یتان را جمع کنید و نگذارید شبها به خیابانها بیایند و اعلامیه پخش کنند خطر دارد که عمویم هم برای اینکه دل آن فلانی آرام گیرد ما را نصیحت می کرد که کم کم عادی شد .