https://shohada.org/fa/shahid/content/199151
شناسه خبر: 199151
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۲:۱۹
خبر شهادت
به روایت از صغری دهقان : شنبه بود و با همسرم در حیاط نشسته بودیم و من مشغول سبزی پاک کردن بودم. از بالای آسمان حیاطمان هواپیمایی عبور کرد و صدایش به گوش رسید. یکباره بدنم شروع به لرزیدن کرد. به همسرم گفتم:«می دانی؟» گفت:«چه چیزی را ؟» گفتم:« محمد در این هواپیما بود.» گفت:« چه می گویی، در جبهه است و می آید، چرا تو اینقدر نگران شده ای؟» گفتم:«نه، محمد در این هواپیما بود، الان به خانه شان تلفن می زنم و می پرسم که محمد آمده یا نه؟» چون تلفن در دسترس نبود، نتوانستم طاقت بیاورم، حاضر شدم و به خانه محمد رفتم. در اتوبوس بودم که یکی از همسایه ها مرا دید و گفت:«چرا اینقدر ناراحت هستی؟» گفتم:«برادرم شهید شده است.» من را دلداری داد و گفت:«نه این فکرها را نکن» به خانه محمد آمدم و هر چه منتظر ماندم، خبری از محمد نشد. تا عصر منتظر ماندم ولی محمد نیامد. بعد از ظهر به خانه خودمان برگشتم و فردای آن روز خبر شهادت محمد به ما رسید.