https://shohada.org/fa/shahid/content/199171
شناسه خبر: 199171
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۲:۱۹
آخرین وداع با خانواده
به روایت از معصومه سلامی : سری آخر بود که محمد می خواست به منطقه برود، من خیلی گریه کردم. محمد گفت: برای چه گریه می کنی؟ گفتم: محمد ببین، من نه مادر دلسوزی دارم و نه پدری دارم. هیچ کس را ندارم. اول خدا و بعد همه چیزم تو هستی. تو هم که می روی من چه کار کنم. گفت: زن ، دلسوز خدا و پیغمبر است، خواهر و مادر است. گفتم: ببین، من اگر هر مشکلی داشتم به شما می گفتم و با شما صحبت می کردم. حالا چه کار کنم. شما که می روی. گفت: الآن که هستم، مگر نمی گویند شهیدان زنده اند. اکبر، پس هر زمان که مشکلی داشتی بیا بهشت رضا و با من حرف بزن، اگر جوابت را ندادم هر چه دوست داشتی به من بگو.