https://shohada.org/fa/shahid/content/199187

شناسه خبر: 199187
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۲:۱۹

خواب و روياي شهيد

راوی معصومه سلامی: قبل از شهادت، دو مرتبه، مادر را در خواب دیده بود. سری آخر که قرار بود به منطقه برود، در شب جمعه مادر را در خواب دیده بود. بعد از نیمه شب بود که از خواب بیدار شدم، دیدم ایشان در حال خواندن نماز شب است و در حال نماز، گریه می کند. ابتدا فکر کردم صبح شده است، گفتم: اذان گفته اند، گفت: بله اذان گفته اند. رفتم وضو گرفتم و برای نماز آماده شدم، ساعت را نگاه کردم دیدم ساعت 2 است. گفتم: محمد ساعت 2 است. چیزی نگفت و مشغول دعا و خواندن نماز شد. چراغ خواب را روشن کردم و جلوی ایشان گذاشتم. چیزی نگفتم و رفتم که به اصطلاح بخوابم. در تاریکی شب او را زیر نظر داشتم. دستهایش را به طرف آسمان دراز کرده بود و با خدای خود راز و نیاز می کرد و مثل ابر بهاری، اشک می ریخت. صبح که شد از او پرسیدم: چرا نصف شب بلند شده بودی و گریه می کردی؟ گفت: بعد از 24 سال مادرم را در خواب دیدم، خواب دیدم در روستای خودمان، در خانه همسایمان که سید بود پنهان شدم و مادرم به دنبال من می گشت. پشت در اتاق پنهان شدم که مادرم من را نبیند. مادرم رفت و در حین رفتن می گفت: نه، من تا هر وقت شده باید، دنبال محمد بگردم تا او را پیدا کنم. شب شنبه باز محمد برای بار دوم مادر را در خواب دید و می گفت: مادرم دنبال من آمد و من همانطور پشت در پنهان شده بودم و منتظر بودم تا مادرم برود و بعد من بروم. ناگهان دیدم از پشت سر یک نفر شانه هایم را گرفت و گفت: مادر جان، الان دو روز است که دنبال تو می گردم و تو اینجا پنهان شده ای. چرا از بچه ها دل نمی کنی، دوست نداری پیش من بیایی. گفتم: نه ، مادر چرا ناراحت می شوی. می آیم. مادرم گفت: من منتظرم، حتما بیایی، من هم گفتم: باشد. ایشان می گفت بعد از 24 سال مادرم را در خواب دیدم و مطمئن هستم اگر این دفعه به منطقه بروم دیگر بر نمی گردم. من می خندیدم و می گفتم: شما همیشه می گویی اگر به منطقه بروم، دفعه آخر است که می روم و دیگر باز نمی گردم ولی هر بار صحیح و سالمتر از دفعه قبل به خانه باز می گردی. می گفت: نه این سری مثل دفعه های قبل نیست. این بار دفعه آخر است. با همه اقوام و فامیل و حتی با کسانیکه چندین سال رابطه نداشت خداحافظی کرد و حتی به روستای خودشان رفت و از اقوام و آشنایان حلالیت طلبید و خداحافظی کرد و رفت و دیگر هم برنگشت.