https://shohada.org/fa/shahid/content/199214
شناسه خبر: 199214
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۲:۱۹
توجه به خانواده
راوی فاطمه دهقان: اوایل که خودمان تلفن نداشتیم، هر وقت پدرم می خواست با ما تماس بگیرد به خانه همسایه تلفن میزد و تنها مادرم می رفت و جواب تلفن را می داد. خانه جدیدی را که خریدیم. تلفن داشت و هر وقت بابا تماس می گرفت می توانستیم با او صحبت کنیم. خیلی خوشحال بودیم از اینکه می توانستیم با پدر حرف بزنیم. یکسری زنگ تلفن به صدا در آمد، گوشی تلفن را برداشتم. تا آن موقع صدای پدرم را از پشت تلفن نشنیده بودم به همین دلیل صدای او را نشناختم. گفت:«فاطمه جان من را نشناختی» گفتم:«شما کی هستید که اسم من را می دانید و می گویید فاطمه!» گفت:«منم بابا» خیلی خوشحال شدم و مادرم را صدا زدم تا با پدرم صحبت کند. دوباره گوشی را از مادرم گرفتم و گفتم:«بابا چه کار می کنی، دلم برایت تنگ شده، برای چه نمی آیی؟» گفت:«انشاءالله می آیم و برایت عروسک می آورم. خوشحال باش، می آیم. مامان را اذیت نکنی» گفتم:«نه بابا، مادر را اذیت نمی کنم، تو زود بیا من خوب هستم و همه آن کارهایی را که یادم دادی انجام میدهم. نماز می خوانم،... تازه بابا، ظرفهایی که یادم دادی بشویم، قشنگ می شویم و به مامان کمک می کنم. بیا و ببین چه دختر خوبی شدم.» گفت:«دختر خیلی خوبی هستی، معلوم است.» خداحافظی کردم و گوشی را به مادرم دادم.