https://shohada.org/fa/shahid/content/199689

شناسه خبر: 199689
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۲:۲۵

عشق به جهاد

به روایت از صغری شم آبادی : یک روز که در خانه نشسته بودیم و همه دور هم جمع بودیم حسین گفت که می خواهم به جبهه بروم و پسرم نیز می خواست برود. پسرم گفت پدر جان شما چند بار رفته اید اینبار نوبت من است که به منطقه بروم اگر شما بروید من نمی توانم این مسئولیت بزرگ را به نحو احسن انجام دهم همسرم گفت پس هر دو می رویم مادرت هم مثل یک شیرزن از خانه و خانواده مراقبت می کند .روز بعد به همراه همدیگر به سبزوار رفتند تا از آنجا به جبهه بروند در آنجا حسین پسرم را راضی کرده بود که به خانه بیاید و خودش به تنهایی به منطقه رفت.