https://shohada.org/fa/shahid/content/200475
شناسه خبر: 200475
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۲:۳۶
بدون عنوان
ما یا او از زمان بچگی اینجا بزرگ شدیم و تا موقعی که در سربیشه بود با هم همکلاس بودیم بالاخره من ترک تحصیل کردم و او رفت و ادامه تحصیل داد. بعد که به سربیشه برگشت ما را تشویق می کرد بیا برویم جبهه، او خیلی انسانی با ایمان و نمونه در روستا بود، هیچکس در سهل آباد مثل خدامراد نبود، تنها نفری بود که توی آبادی مردم را تشویق و ترغیب می کرد، ما از جنگ و دفاع نمی فهمیدیم،در روستا آن وقت هر دو هفته و یا بیشتر یکدفعه ماشین می آمد، مردم حتی از ماشین می ترسیدند، اگر مأموری می آمد می گفتند امنبا آمده مردم مر ترسیدند، خدامراد می گفن شما چرا می ترسید آدم که آدم را نمی خورد حتی بزرگترهایی بودند که سن آنها از خدامراد بیشتر بود ولی می ترسیدند. او چند دفعه به جبهه رفت، هر موقع که بر می گشت بچه ها را جمع می کرد می گفت: آماده شوید ولی کسی متوجه نبود. سال 1363 بود که رفت و به ایشان قول دادیم که این سری برود و برگردد، ان شاء الله با تو می آیم، رفت و دیگر از وی خبری نشد تا این که بعد از مدتی خبر شهادتش رسید. او خیلی به نماز و عبادت علاقه داشت، تنها نفری بود که حرکت می کرد و می رفت داخل مسجد نماز می خواند و افراد دیگر را تشویق می کرد و با خود می برد. او سعی می کرد چشم و گوش مردم را مسبت به مسائل روز و انقلاب باز کند.