https://shohada.org/fa/shahid/content/201701

شناسه خبر: 201701
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۲:۵۱

خاطرات جنگي

راوی حجه الاسلام بختیاری: یک شب سردار ولی الله چراغچی می خواست به خط مقدم برود . من به ایشان گفتم باید من را هم ببرید . به اتفاق ایشان و آقای زنده دل وارد یکی از سنگرهای خط مقدم شدیم . تا آن وقت من شهید عظیمی را نمی شناختم . وقتی وارد سنگر شدم ایشان خیلی خوشحال شدند . چراغچی می خواست برگردد و از خطوط دیگر سرکشی کند . به من گفت حاج اقا برویم . گفتم نمی آیم . شهید عظیمی گفت نمی گذارم حاج آقا برود و. چراغچی گفت وجود ایشان در قرارگاه لازم است باید برگردد وبرای نیروها صحبت کند . بالاخره گفتم آقای چراغچی خواهش می کنم بگذارید من باشم شما بروید . وقتی ایشان رفت عراق شروع به ریختن آتش کرد به نحوی که امکان بیرون آمدن از سنگر نبود . شب به اتفاق عظیمی نشسته بودیم و ایشان خیلی از حظور ما در جمع خود اظهار خوشحالی می کرد وبرای چراغچی دعا می کرد که من را با خودش به نزد آنها برده است . آقای عظیمی گفت حاج اقا حالا که امشب نزد ما مانده اید دوست دارم که صحبتهایی با شما داشته باشم . عظیمی گقت : اول یک حرفی را من به شما می گویم . بعد سوالی دارم . گفتم بگو : گفت من با آقای صمدی رفیق و هم سنگر بودم . دیشب ایشان شهید شد اما با من نامردی کرد . گفتم : یعنی چه . گفت : ما وقتی به اتفاق ایشان وارد سنگر شدیم با هم پیمان بستیم که به اتفاق از این دنیا برویم و شهید بشویم . بدون هم نرویم . ایشان همین امشب که شما آمدید شهید شد . گفتم چطوری ؟ گفت : ایشان پایین تپه رفت که خوراکی بیاورد . خمپاره آمد و سرش را برد . حال سراسر وجودم را اندوه گرفته که چرا ایشان بی وفایی کرد و تنها به بهشت رفت و من را گذاشت . گفتم : شما ناراحت نباش شهادت چیزی تقدیری است . اگر تقدیر صلاح بداند شما هم شهید می شوی . گفت : نه من را خدا قبول ندارد و گریه اش گرفت . بعد گفت امشب دوست دارم درباره مرگ و قبر و آن دنیا سوال کنم . گفتم : سوال کن . گفت : آدم چطوری می میرد ؟ من برایش توضیح دادم . گفت : در قبر برای فرد چه پیش می آید ؟ برایش توضیح دادم . از تاریکی قبر ، فشار قبر و قیامت مسائلی را برای ایشان توضیح دادم و ایشان گوش می داد و اشک می ریخت . گفت : حاج آقا یک آدمی که بمیرد و در قبر این مسائل برایش بیاید بهتر نیست شهید شود تا گناهانش پاک شود . چه چیز می تواند مثل خون آدم را شسشو بدهد . این حرفها را می زد و اشک عجیبی می ریخت . به نحوی که من هم گریه ام افتاد . هر کاری کردم که ساکت شود ، نشد . گفت : حاج آقا شوق پرواز به من دست داده است . نمی توانم قرار بگیرم . مرتب بلند می شد و از سنگر بیرون می رفت و می دید خمپاره می آید . بازمی گشت . به قدری شدت خمپاره زیاد بود که من را هم نمی گذاشت که از سنگر بیرون بروم و وضو بگیرم . ایشان کتری را داخل سنگر آورد و گفت همینجا وشو بگیرید و بقیه آب کتری را روی چراغ گذاشت تا چای درست کند . تقریبا نزدیکی ها سحر شده بود و گریه های زیادی کرد و مرتب می گفت خدایا یک آروز دارم و آن شهادت است . تو کریم هستی و من گدا . کریم گدا را نا امید نمی کند . من به گدایی آمده ام . سر شب رفت و من را تنها گذاشت . گفتم : آقای عظیمی این قدر بی تابی نکن . عزیز من هر چه سلاحت باشد همان پیش می آید . خلاصه همین طور گریه می کرد و به من گفت دعا کن . اینکه از قبر ، قیامت و شهادت گفتید روح من را تازه کردید . من درباره شهداء و آنچه که بعد از شهادت با آنها مواجه میشوند برای ایشان گفتم . بعد گفت حاج اقا حالت پرواز به من دست داده است و می خواهم پرواز کنم . تو رو خدا دعا کن که همین امشب شهید شوم . صبح شد و آتش دشمن هم سنگین بود و امکان اینکه من از سنگر بیرون بیایم به هیچ عنوان نبود . مثل اینکه چراغچی هم با بی سیم اطلاع داده بود که حاج آقا را برگردانید . صلاح نیست که آنجا بماند . ظاهرا حاج آقای حسنی امام جمعه ارومیه آمده بودند آنجا و منتظر من بودند . اقای قاآنی ایشان را نگه داشته بود که من برگردم . تقریبا لحظاتی بود که آتش دشمن تقریبا خاموش شده بود . آقای عظیمی گفتند : حاج آقا شما می توانید برگردید . یک حال و وجد و فرح و نشاط خاصی به ایشان دست داده بود مثل اینکه هر آن امکان دارد پرواز کند . وقتی خواستم سوار ماشین شوم آقای عظیمی با من روبوسی کرد و اشک می ریخت و می گفت : حاج آقا دعا یادت نرود . من می خواهم به دوستم بپیوندم . طاقت ندارم . دقیقه اش برای من دیر است . من داخل ماشین نشستم و حرکت کردم . هنوز به قرارگاه تاکتیکی نرسیده بودیم که از طریق بی سیم اعلام شد که عظیمی شهید شده است . گفتم چطور شد ؟ گفتم حاج آقا شما که رفتید از سنگرهای دیگر جوم آوردند که دشمن دارد می آید . عظیمی پرید که روی بلندی برود ببیند کی هست که در همین حال خمپاره آمد و نصفی از بدنش را برد و شهید شد . با شنیدین خبر شهادت ایشان من منقلب شدم و با خودم گفتم ببین ایشان از سر شب از من حرف کشید . مثل اینکه الهام شده بود . بعد این خاطره را من برای چراغچی نقل کردم و در ضمن قسمتی از این خاطره را بالای منبر در مجلس عزاداری ایشان که در مشهد برگزار شده بود گفتم .