https://shohada.org/fa/shahid/content/202773
شناسه خبر: 202773
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۳:۰۵
خاطرات جنگي
راوی ن .م خمری: یک روز غروب به اتفاق آقای ترابی و راننده گردان از ستاد به طرف خط مقدم حرکت کردیم و از یک گروهان باز دید شد ، بعد از آن بنا شد که غذای رزمندگان کمین را هم ببریم و حتی از خط گذشتیم و به طرف کمین رفتیم ، هوا کم کم تاریک می شد ، موقع بازگشت دو نفر از همان مجموعه با ما راهی شدند و هوا نیز کاملاً تاریک شده بود ، مقداری از مسیر را که آمدیم راه گم کردیم . از طرفی رزمندگانی در سایت 4 و 5 جهت عملیات والفجر یک آموزش می دیدند ، لذا از هر دو طرف (خودی و دشمن ) منور می زدند و ما در این میان قرار گرفته واحساس ناراحتی می کردیم ، از بچه های بی سیم چی شنیده بودیم اگر در جایی گم شدیم سیمی را که در جایی افتاده بگیرید بالاخره به یکی از سنگرهای خودی یا دشمن می رسید ، به همین لحاظ ما نیز چنین کردیم سیمی گرفتیم و یک مقدار راه که رفتیم، سر سیم قطع شد و دیگر راهی نبود ، آقا ترابی قرآن جیبی خود را در آورده و باز کردند و گفتند همین جا می مانیم و چون×× بودیم قرار شد هر یک به نوبت نگهبانی بدهیم آقای ترابی پست اول را قبول کردند وقتی نوبت پست من نیز بود ، باز هم ایشان بیدار بودند ، وقتی هوا مقداری روشن شد آقای ترابی گفتند مثل اینکه خط مشخص است و هنوز که هوا روشن نشده باید از اینجا برویم چون در منطقه ای واقع شده ایم که کاملاً از طرف عراقیها دیده می شویم و بالاخره خود را به خط مقدم رساندیم .بعد از ایشان پرسیدیم ، وقتی قرآن را باز کردید چه چیزی باعث شد که تصمیم گرفتید شب را در بیابان بمانیم ، گفتند : اول حمد خواندم و بعد قرآن را باز کرده و نگاهش کردم یاد این آیه و جعلنا من بین ایدیهم .... افتادم که معنایش این است . (خدا ما را از دید دشمنان حفظ می کند ) به همین خاطر ترجیح دادم در همان منطقه شب را بسر ببرم .