https://shohada.org/fa/shahid/content/202821

شناسه خبر: 202821
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۳:۰۵

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی صغری ترابی همت آبادی: یک شب خواب دیدم که من کنار نهر آب هستم و برادرم حاج علی ترابی از دور دست می آمد در حالیکه کتش را روی دستش انداخته و موهای سرش هم خاکی بود از عملیات بر می گشت برادرم آمد و از کنارم رد شد و توجهی هم نکرد از جا بلند شدم و گفتم : علی جان ، برادر جان ، چرا به من توجهی نمی کنی؟ شما که اینطوری نبودی ؟ گفت : خواهرم دیگر به من چیزی نگو . بعد به طرف یک اتاقی حرکت کرد و رفت .من هم به طرف آن اتاق رفتم ،دیدم که در آن اتاق تعداد زیادی تخت گذاشته اند و همه در حالی که ملافه سفیدی رویشان است خوابیده اند . برادرم هم چون خسته بود با همان لباسهای گردوخاکی رفت و روی یکی از تختها ملافه سفیدی روی خودش کشید و خوابید . من جلو رفتم و گفتم : علی جان ، شما سر و صورت و لباسهایت خاکی شده است . حداقل بلند شو با آب این نهر سرو صورتت را بشوی بعد بخواب . گفت : خواهرم ، دیگر با من صحبت نکن ، چون می خواهم بخوابم . صبح که برای نماز صبح از خواب بیدار شدم ، خدا را توبه کردم و صلوات فرستادم . چند روز بعد که خبر شهادت برادرم را شنیدم فهمیدم که در همان شب به شهادت رسیده است .