https://shohada.org/fa/shahid/content/202824

شناسه خبر: 202824
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۳:۰۵

توجه به امور معنوي

راوی اصغر نیکو: یک روز آقای رستگار گفت : می خواهم به شیروان بروم و دو ، سه روزه برگردم ، شما هم با من می آیید ؟ گفتم : بله ، و بعد دو نفری به مغازه آقای ترابی رفته و این پیشنهاد را به ایشان نیز دادیم ، ایشان هم قبول کرد و رفت به خانواده اطّلاع داد و با یکدیگر همراه شدیم و با یک دستگاه وانت حرکت کردیم ، نرسیده به قوچان لاستیک ماشین ترکید ، بناچار خود را به قوچان رسانده و یک لاستیک به ماشین تهیّه کردیم ، ضمناً پول کمی همراه داشتیم ، به 10 کیلومتری شیروان که رسیدیم هوا خیلی طوفانی شد و کم کم بارش برف نیز شدّت گرفت بطوری که برف پاک کن ، شیشة ماشین را پاک نمی کرد در همین حین ماشین شروع به ریپ زدن کرد و بعد نیز خاموش شد و هرچه تلاش کردیم ماشین روشن نشد آقای ترابی پیشنهاد کرد که : هر کدام اگر در طول عمر کاری را برای رضای خدا انجام داده مدّ نظر بیاوریم و خدا را قسم بدهیم که به خاطر آن عمل خداپسندانه ما را از این مشکل نجات دهد ، آقای رستگار خندید و گفت : من که فکر می کنم هیچ کار مثبتی انجام نداده ام ، آقای ترابی گفت : نه ، انشاء ا... کارهایمان برای رضای خدا بوده و هست ، آقای رستگار گفت : پس اوّل خودتان دعا کنید ، آقای ترابی هم دستش را بر پیشانی گذاشت و مقداری فکر کرد ، بعد هم استارت زد ، متأسّفانه روشن نشد . سپس گفت : حالا نوبت شماست که نیّت کنید و من نیزیک موردی به نظرم آمد که «یک شب فردی آدرسی در دست داشت و جایی را هم یاد نداشت ، با خود فکر کردم که اگر او را به حال خود واگذارم آدرس را پیدا نخواهد کرد به همین خاطر او را همراهی نموده و آدرس مربوطه را پیدا کردم و ایشان بسیار مسرور شد» وقتی این مطلب به یادم آمد از خدا خواستم تا ما را نیز یاری کند امّا متأسّفانه باز هم ماشین روشن نشد . بالاخره در آن برف و بوران چاره ای جز این نداشتیم که ماشین را همانجا قفل کنیم و خود با وسیله ای دیگر به شیروان برویم . بنابراین وسیلة دیگری را سوار شده و به شیروان رفتیم ، ابتدا به مسافرخانه ای رفتیم و چون سرما خورده بودیم به صاحب مسافرخانه گفتیم بالاپوش و مقدار بیشتری نفت بیاورد ، (ضمناً آقای ترابی چون با عجله از خانه آمده بود، سرپایی به پا داشت و این باعث تعجّب همگان شده بود.) صبح روز بعد تصمیم گرفتیم که یک نفر به مشهد برگردد و پول بیاورد تا بتوانیم ماشین را به تعمیرگاه برسانیم ، آقای رستگار پذیرفت و رفت و ما دو نفر هم یک مکانیک به محلّی که ماشین خراب شده بود بردیم . خرابی ماشین جزئی بود ظاهراً درب دلکو ترکیده بود و چون برف روی موتور می ریخته باعث خاموش شدنش شده بود بعد از تعمیر ماشین آقای مکانیک درخواست دستمزد نمود و ماهم چون پول نداشتیم پیشنهاد دادیم مدارکی را از ما نزد خود نگه دارد و مقداری هم پول بدهد تا بتوانیم صبحانه یا نهاری تهیّه کنیم ، ایشان قبول نکرد و گفت : تا به حال خیلی از افراد سر من را کلاه گذاشته اند لذا فقط کارت شناسایی را به عنوان ودیعه قبول کرد ، بعد از آن به کافه رفتیم تا چایی بخوریم . از داخل کافه دیدم فردی کنار ماشین ایستاده ، به آقای ترابی گفتم : آن فرد ممکن است کاری برایش پیش آمده ، شما اینجا بنشین من می روم کار ایشان را انجام دهم تا مبلغی به دستمان بیاید که اگر آقای رستگار نیامد شب را بتوانیم در مسافرخانه بسر ببریم ، در فاصله ای که من رفته بودم آقای ترابی خیلی نگران شده بود چون وقتی برگشتم چهره اش گشوده شد و گفت : وقتی شما رفتی احساس کردم دنیا روی سرم خراب شد با خود فکر کردم اگر شما نیایی من تک و تنها با این بی پولی و سر و وضع ظاهر چکار کنم . بالاخره پول کافه را دادیم و آمدیم داخل ماشین نشستیم و چون تا آمدن آقای رستگار وقت زیادی بود ، آقای ترابی پیشنهاد داد که به حمّام برویم تا هم گرم بشویم و هم وقت بگذرد تا آقای رستگار بیاید ، من نیز قبول کردم و ماشین را داخل خیابان ، مقابل حمّام پارک کردیم و یک برگ کاغذ نیز برای آقای رستگار نوشتیم که «آقای رستگار اگر شما آمدی ما داخل حمّام هستیم» و آنرا به پشت شیشة ماشین چسباندیم ، تا ساعت 5 بعد از ظهر در حمّام منتظر شدیم بالاخره بیرون آمدیم چون شب شهادت امام جواد بود ، نزدیک همان کافه ماشین را پارک کردیم و آقای ترابی گفت : خوب است که ذکر مصیبتی برای امام جواد داشته باشیم بنابراین شیشه های ماشین را بالا داده و هر یک مصیبتی را خواندیم ، آقای رستگار هنوز نیامده بود و ما کم کم نا امید شده بودیم ، لذا به صندلی تکیه داده و خوابیدیم ، ناگهان متوجّه شدیم یک نفر به شیشه می زند و آن فرد کسی جز آقای رستگار نبود خیلی خوشحال شدیم ، سؤال کردیم چرا دیر آمدی و ایشان هم با خونسردی جواب داد تا ما را عصبانی کند . بالاخره آن شب شام خوردیم و بنا به پیشنهاد آقای ترابی بلافاصله به طرف مشهد حرکت کردیم ، بعد از مدّت زمانی راجع به آن شب برفی و مشکلاتی که پیش آمده بود از فرد معتبری سؤال کردم ، چرا خداوند دعای هیچکدام را اجابت نکرد ، ایشان گفت : اتّفاقاً خداوند دعای هر سه را اجابت کرده ، چون از او خواستید تا شما را از مهلکه نجات دهد بنابراین خدا نیز توسّط کسی دیگر شما را نجات داده است .