https://shohada.org/fa/shahid/content/202932
شناسه خبر: 202932
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۳:۰۷
حالات معنوي قبل از شهادت
راوی محمد ابراهیم موهبتی: « آخرین دیدار » من و این شهید بزرگوار به صورت شبانه درس می خواندیم که بنده از طرف سپاه مأموریت جبهه گرفتم و برای شرکت در عملیات والفجر 8 آماده شدم . حدود دو ماهی به خاطر اهمیت عملیات در قرنطینه بودیم و نمی توانستیم تلفن بزنیم و یا نامه بنویسیم و یا جای از منطقه به اهواز تردد نماییم . بسیار دلمان تنگ شده بود و لحظه شماری می کردیم که هر چه زود تر عملیات شروع شود تا اینکه آن لحظه حساس فرا رسید و بنده به عنوان مسئول اورژانس ل 5 نصر در کنار اروند معرفی شدم و کارهای اورژانس را با کمک همکاران در حالت استتار کامل انجام می دادیم . دو شب مانده به عملیات ، نیروهای رزمنده آمدند و کنار اورژانس در کنار اروند رود مستقر شدند . چون قرار بود ، عملیات از همان نقطه آغاز شود . بنده در آن شب به یک باره چشمم به شهید تاج فرد افتاد و او هم با دیدن من حال عجیبی پیدا کرد : به طوری که دو نفر همدیگر را بغل کردیم و مدتی هم دیگر را بوسیدیم و خوشحال شدیم . در آن لحظه از طرف مسئولین اعلام شد که چند ساعت دیگر به عملیات باقی نمانده است ، برادران می توانند وصیتنامه ها یشان را بنویسند و یا دعاء و نیایش نمایند . من با هیچ قلمی و هیچ زبانی نمی توانم آن لحظه را باز گو و مجسم کنم . خدا می داند چه حالی داشتند. در آن لحظه مثلأ همین برادر شهید ، وضو گرفت و در کنار من رو به قبله ایستاد . سپس برگشت و رو به من کرد و گفت : مرا ببخش . اگر از من در طول دوران دوستی رنجش دیده ای ! و یک باره آمد بغلم کرد . دو نفری شروع به گریه کردیم ، اما او باز زو به قبله ایستاد . خدا می داند چه نمازی می خواند . در آن لحظه های آخر ، دیگر خود را فراموش کردم و غرق در حالت شهید تاج فرد شدم . دیدم که اشکهایش از روی گونه هایش می چکد و بر روی دستهایش که در حال قنوت بود می ریزد . نزدیکش شدم آنقدر چهره اش نورانی بود که به وضوح شهادت را در او می دیدم . آنقدر در قنوت کلمات زیبا و پر معنا می خواند که حتی من را درکنارش احساس نمی کرد . من هم در چهره اش خیره شده بودم . گویی جازبه قوی مرا گرفته و رها نمی کند . نمی دانم این مدت چقدر طول کشید . علیرغم ناله های رزمندگان و« یا حسین (ع)، یا حسین (ع) » و « یا فاطمه (ص) ، یا فاطمه (ص) » آنها که فضای معنوی بوجود آورده بود . بنده بی اختیار شروع کردم به حرکت کردن در میان آنها ، و به حالاتشان نگاه می کردم . بوضوح می توانستم شهدای چند لحظه دیگر را شناسایی کنم . دو باره باز گشتم . دیدم شهید تاج فرد در حال سجود است . چه سجده طولانی داشت ! شانه هایش تکان می خورد . مدتی بعد سر از سجده برداشت . تمام صورتش با اشکهایش خیس شده بود . اعلام حرکت داده شد . همه به صورت دسته های منظم و در جایگاهایی از پیش تعیین شده ایستادند. بنده هم نمی توانستم دل از برادران بر گیرم و با آنها حرکت نمودم . به کنار اروند که فاصله کمی بود ، رسیدیم . قایقها آماده بود و سوار شدند . این آخرین ودا در تاریکی شب بدون سرو صدا انجام شد که مبادا دشمن از حضور رزمندگان آگاه شود نمی دانم همان طوری که دست تکان می دادند ، انگار دلم را با خود می بردند . هنوز آن حالت تمیز و نیایش و چهره شهید در جلویم نقش بسته است . پس از شروع عملیات که مجروحین را به اورژانس بر می گرداندند ، از هر کسی سؤال کرده و سراغ شهید تاج فرد را می گرفتم . تا آنکه خبر شهادت وی به من رسید . چند لحظه از خود بی خود شدم ، چرا که یقین داشتم خداوند ، او را طلبیده و تصویرش را در جلوی چشمم مجسم نمودم و در حالی که او در آسمانها پرواز می کرد به او گفتم : ای شهید عزیز شهادتت مبارک .