https://shohada.org/fa/shahid/content/203435
شناسه خبر: 203435
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۳:۱۳
شجاعت و شهامت
راوی حسن پا زهر امامی : خاطره ای که دارم مربوط به زمانی است که من به تیپ ویژة شهدا مأمور شده بودم آن زمان در گردان ذوالفقار در قسمت ادوات بودم . پدرم (شهید) با درک این موضوع و اطّلاع از مکان من ، به سرعت خودش را مأمور به گردان ذوالفقار کرد و من درخواست کردم که پدرم در کنار خودم باشد . یادم هست در یک عملیّات که موسوم به هنگ آباد بود ، در قسمت مهاباد - بانه . ما در آنجا روی یک تپّه مسقرشده بودیم و موقعیّت جغرافیایی تپّه به صورتی بود که کاملاً مشرف به روستای مورد نظر بود همراهان یک گروهان شناسایی از قسمت دیگری وارد روستا شدند تا عملیّات را شروع کنند . پدرم با اصرار زیاد از تپّه پایین رفت تا ببیند در پایین تپّه چه خبر است . بعد از یک یا یک ساعت و نیم که از رفتن پدرم گذشت . صدای تیراندازی داخل روستا شدّت گرفت و نیروی شناسایی که داخل روستا بود آنها هم درگیر شده بودند . تا دو یا سه ساعت اوضاع به همین منوال بود تا اینکه دیدیم تیراندازیها متوقّف شد . وقتی من این امر را مشاهده کردم به دوستانم گفتم بروم به دنبال پدرم ببینم کجا رفته داشتم از تپّه پایین می آمدم که شنیدم پدرم چهار نفر از کوموله دموکرات را اسیر کرده و داره میاره وقتی که من از دوستانم سوال کردم که چگونه این کار را انجام داده ، در جواب گفتند : ما برای شناسایی در داخل روستا بودیم که ناگهان صدای تیراندازی را شنیدیم و بعد پدر شما را دیدیم که چند نفر را کشته و چهار نفر را اسیر کرده و آورده و وقتی که این موضوع را از پدرم پرسیدم . گفت : من داشتم آهسته به داخل روستا می رفتم دیدم که 6 یا 7 نفر مسلّح در کمین گروه شناسایی نشسته اند من هم نارنجک را انداختم و سپس به رگبارشان بستم و این چهار نفر را اسیر کردم و حالا دارم می برمشان .