https://shohada.org/fa/shahid/content/203885

شناسه خبر: 203885
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۳:۲۰

امداد های غیبی

به روایت از محمدعلی بسکابادی : یک روز به روستای بسکاباد در حوالی گناباد خانه عمویش رفته بود در آن حوالی یک کوه بلند وجود داشت ایشان در بین راه به کوه نگاه می کند دلش آرام نمی گیرد با خود می گوید باید به بالای این کوه بروم صبح روز بعد پس از خوردن صبحانه بدون اینکه به کسی چیزی بگوید به طرف کوه می رود و از کوه بالا می رود در بین راه یکبار از قسمتی از کوه به پایین پرت می شود و از شاخه درختی می گیرد و خودش را بالا می کشد بعد از مدتی راه رفتن خیلی احساس تشنگی و گرسنگی می کند در همین حال چشمش به چشمه ای می افتد چند مشت آب می خورد و بعد به پایین راه می افتد در بین راه صدایی را می شنود که به او می گوید اینجا چکار می کنی؟ چرا تنها آمده ای؟ او می گوید: پدرم از این کوه خیلی تعریف می کرد و من به اینجا آمدم بعد گفت: چیزی لازم نداری علی اکبرمی گوید: خیلی گرسنه ام. ایشان یک نان از کیسه اش بیرون می آورد و می گوید نان را بگیر و بخور بعد به علی اکبر میگوید: نمازت را خوانده ای بعد کوزه اش را درآورد و گفت: بیا از این آب وضو بگیر و بعد از خواندن نماز از او خداحافظی می کند و بعد حدود 300 متر که از ایشان دور شده بود یادش آمد که نام ایشان را نپرسیده است به همین خاطر برمی گردد تا نام او را بپرسد ولی او را دیگر نمی بیند.