https://shohada.org/fa/shahid/content/205086

شناسه خبر: 205086
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۳:۳۹

محبت و مهربانی

به روایت از غلام اکبری : یک روز من و پدرم برای انجام کاری به روستای مجاورمان رفتیم و بعد از اینکه کارمان تمام شد و خواستیم برگردیم ، پدرم به من گفت : پسرم چی می خواهی برات بگیرم . گفتم نمی دانم بابا . بعد سه چیز را به من پیشنهاد داد . کیک می خواهی یا شکلات می خواهی برات بگیرم یا یک دفتر گفتم : بابا یک دفتر برام بگیر . پدرم هم خوشحال شد و مرا بوس کرد و یک دفتر برایم خرید و گفت : آفرین پسرم همیشه درسهایت را بخوان ، تا یک فرد موفق در جامعه باشی.