https://shohada.org/fa/shahid/content/205430
شناسه خبر: 205430
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۳:۴۵
آخرین جملات
به روایت از حاجیه مینا نظری : محمود می دانست که دفعه آخری است که می رود ودیگر برنمی گردد.قبل از آن من به او گفته بودم که تو درس داری جبهه نرو. رفت وآمدواوقات تلخی داشت به خاطر اینکه من نگذاشته بودم به جبهه برود.پدرش آمدو گفت که چی شده است ؟ محمودگفت : مادرم نگذاشت که به جبهه بروم وپدرش اجازه دادکه برود .آمدوخوشحال که فردا می روم جبهه گفتم : کی می روی ؟تابه برقه ات بیایم ، او گفت : نه نمی خواهم بیائید.بعد فهمیدم که از راه آهن حرکت می کندووقتی اورادیدم به من گفت:مادرقد وبالایم را نگاه کن که دیگر نمی بینی . گفتم : برو بچه ،محمود گفت: جدی میگویم .در راه آهن هی سوار قطار می شد هی می آمد جای ما ، یک دفعه از پسر خاله اش که کوچکتر بوداز لپ او گاز گرفت . گفتم : چکار می کنی ؟ گفت: این دندان را یادگاری می گیرم تا به یاد من باشید .