https://shohada.org/fa/shahid/content/207360

شناسه خبر: 207360
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۴:۱۶

عشق به ائمه اطهار

راوی مراد علی فسنقری : یادم نمی رود با ماشین به اتفاق سید نورالله یزدانی یک روز از ارومیه به مهاباد رفتیم قبل از رفتن به من گفت:فسنقری شما پنج شنبه ها خانه می آیی ؟گفتم:بله پنج شنبه بعد از ظهر می آیم و صبح شنبه می روم گفت:پس با هم برویم وخلاصه یک روز خدا توفیق داد از ارومیه با ایشان رفتیم .من رانندگی می کردم وایشان کنار من نشسته بود به ایشان گفتم:آقا ی یزدانی شما خانواده را که آوردی اینجا ناراحت نیستی. گفت:مگر امام حسین (ع) که خانواده اش را آورد ناراحت بود.شما ناراحتی؟ گفتم:نه،من اولین کسی بودم که خانواده ام را آوردم . گفت : فرقی نمی کند اگر آنها زیر بمباران شهید می شوند ما در جبهه ها شهید می شویم و هیچ مشکلی نداریم و ما خوشحالیم که خدا بر ما منت گذاشت که با خانواد ه در جبهه باشیم خدا به ما توفیق دهد که یک ذره ای ما هم از یاران امام حسین (ع)به حساب آئیم و همسران ما هم الگویی باشند که بگویند ما پیروی حضرت زینبیم . من گریه ام گرفت و ایشان خندید . پرسیدم ؟ برادر چرا می خندی ؟ گفت: رزمنده که گریه نمی کند. گفتم :نه شما با ذکر نام امام حسین(ع) و اهل بیتش ما را منقلب کردی . به مهاباد که رسیدیم من را بوسید. گفتم: چیه آقای یزدانی مرا می بوسی ما قرار است برویم با شما . گفت:خدا لایق بداند هر دوتا یمان و اگر ندانست اقلا گرد وباد این رزمندگان به سر وصورت ما رسیده باشد که در قیامت مورد شفا عتشان قرار بگیریم.