https://shohada.org/fa/shahid/content/208777
شناسه خبر: 208777
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۴:۳۶
خاطرات جنگي
راوی علی موحدی : یک بار باهم پنجوین که بودیم، عملیات تمام شد و نیروها عقب برگشتند. بیکار بودیم. می خواستیم برویم پادگان ظفر و یک چند روزی بنا بود آنجا باشیم. به مهدی گفتیم: بیا باهم برویم ازهمین جاده به ارومیه. من اخویم ارومیه هست. یک احوالی می پرسیم و اسلحه ام هم دست ایشان است می خواهم بگیرم. گفت: باشد. شهید میرزایی، شهید قاسم موحد و سردار نجاتی باهم راه افتادیم. با یک تویوتا لنکروز وانت همان چهار نفری، آن جلو نشستیم. یک پلاستیک بزرگ، من نارنگی گرفتم و همینطور گذاشتمش زیر صندلی. فقط می دانم اینقدر دست کردیم، از این پلاستیک نارنگی برداشتیم و خوردیم که وقتی به ارومیه رسیدیم، ته ماشین پر از پوست نارنگگی بود و هیچ نارنگی هم باقی نمانده بود. آن زمان جاده بانه و سردشت وقتی می آمدیم تأمین داشت. ولی شهید میرزایی به هیچ چیز اینها توجه نمی کرد. راه می افتاد و می آمد. همینطور باهم می آمدیم و به ارومیه رسیدیم. ارومیه که رسیدیم، شب بود و اخویمان هم گفتند رفته مهاباد. گفتیم: پس فردا صبح حرکت می کنیم. شب یک جایی که ظاهراً کلوپ جوانان بود رفتیم و شب را آنجا خوابیدیم. صبح سحر حرکت کردیم که برگردیم. شهید مهدی گفت: بچه ها برویم، یک کله پزی و اینجا یک کله پا چه ای بخوریم. در یکی از بلوارهای ارومیه که به طرف مهاباد می آمدیم یک کله پزی بود. اگر اشتباه نکنم اسمش کله پزی انقلاب بود. پله می خورد و می رفت پایین و خیلی جای شیک و فانتزی بود. آن محل به قیافه ما چهار رزمنده با لباسهای جنگی و خاکی نمی خورد. خلاصه از پله ها پایین رفتیم. پایین که رفتیم، دیدیم دو یا سه نفر آدمهای ترتمیز هم آنجا نشسته اند. نشستیم و بعد دستور غذا دادیم. ایشان ( صاحب مغازه) یک کمی آب کله پاچه را در کاسه های چینی تمیز ریخته بود با مقداری نان لواشی که 4 _ 5 تای آنها برای یک نفر هم کم بود، آورد و جلوی ما روی میز گذاشت. شهید میرزایی گفت: آقا یک مقدار دیگر آب کله بیاور. آبش را زیاد کن. بنده خدا، دو تای دیگر کاسه برداشت، پر آب کله کرد و آورد. هی می گفت: یک کم دیگر نان بیاورید. باز دوباره هم نانها تمام شد. آخر شهید میرزایی بلند شد رفت. همانجایی که بنده خدا پشت میزش بود و یک بسته از نانها را برداشت و گفت: برادر، ما از جبهه آمده ایم و گرسنه هم هستیم. اینقدر که شما نام می آوری زحمتت می شود، یک بسته از نانها را برداشت و آورد و گذاشت وسط میز و شروع به خوردن کردیم. بنده خدا همینطور ما چهار نفر را که کنار هم نشسته بودیم، نگاه می کرد. خلاصه خوردیم و بعد پولش را هم حساب کردیم و به مهاباد رفتیم و آنجا اخویمان را دیدیم و سپس به سومار برگشتیم.