https://shohada.org/fa/shahid/content/208787

شناسه خبر: 208787
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۴:۳۶

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی محمد میرزایی صفی آباد : یک شب خواب دیدم که رفتیم حرم امام رضا(علیه السلام) برای زیارت ومیخواستیم از همان جا با خانواده چون جمعه بود برویم شهر از در صحن پایین خیابان که بیرون آمدیم دیدیم یک باغی است بزرگ وخلوت گقتیم خوب است همین جا کسی نیست و میرویم از صاحب این باغ اجازه میگیریم و جمعه ی مان را همین جا میگزرانیم در زدیم دیدیم ساختمان سه یا چهار طبقه بزرگی وسط باغ است یک نفر از پنجره سرش را بیرون کرد وگفت:الان میآیم و وقتی که آمد دیدیم که این شخص کسی جز برادر شهیدمان مهدی نیست وپس از باز کردن در به ما خوش امد گفت:بعد گفت برویم داخل ساختمان که اینجا هوا مساعد نیست.باغشان به قدری باغ عجیبی بود که ما در دنیا چنین باغی ندیدیم در دو طرف راهی که میرفتیم درختان گلابی وهلو وجود داشت آن قدر درشت بود که ما هلو وگلابی به آن درشتی در عالم بیداری ندیده بودیم از انواع واقسام میوه های دیگر هم وجود داشت بچه مان که هشت ساله بود دستش را گرفته بودیم وداشتیم میرفتیم میخواست از این میوه ها بکند،شاخه هایش کوتاه بود در ذهن خودم فکر کردم که نباید بکند شاید صاحب باغ راضی نباشد یا بیاید دعوا کند که فامیلهایت را آوردتی اینجا خرابکاری کرنند تا این فکر به ذهنمان رسید مهدی گفت نه اینها مال خودمان است بگذار تا بخورد و کارش نگیر رفتیم در اتاق وچند ساعتی با خانواده بودیم و مهدی هم بود و صحبت از این ور آن ور شد مهدی به من گفت:دیگر شما باید بروید گفتم نمیشود بگذار تا چند روزی با هم باشیم گفت من حرفی نرارم ولی اجازه هم ندارم و شما باید بروید و دیگر خدا حافظی کردیم و آمدیم و همین که از در خواستیم بیرون شویم که از خواب بیدار شدم