https://shohada.org/fa/shahid/content/208840
شناسه خبر: 208840
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۴:۳۶
محبوبيت شهيد نزد ديگران
راوی علی موحدی : یادم می آید یک مرتبه با شهید میرزایی از ایلام به مشهد آمدیم لذا به پادگان ظفر در ایلام رفتیم و مبلغ پانصد تومان به عنوان مساعده گرفتیم و به طرف مشهد راه افتادیم آمدیم. می دانم این مبلغ را صرف خرج بلیط اتوبوس تا مشهد کردیم. دو نفرمان هیچ پولی نداشتیم. حتی یک ده تومانی که بخواهیم چیزی بخوریم. نصف شب بود که به مشهد رسیدیم. شهید میرزایی گفت: بیا به حرم برویم حالا زود است به خانه برویم. صبح زود به خانه برویم. بهتر است. من هم قبول کردم و به حرم رفتیم، داخل حرم شدیم . یک زیارتی کردیم و بعد از زیارت به رواقی پشت دارالزهد رفتیم و نشستیم. سپس مشغول نماز خواندن شدیم. در همین موقع متوجه شهید چراغچی و دو سه نفر دیگر که آن طرف مشغول نماز خواندن بودند شدم. شهید چراغچی هم متوجه ما شد. او هم ما را دید و احوال پرسی کردیم و پرسیدیم که شما کجا هستید و چه کار می کنید؟ چون شهید چراغچی ظاهراً مأموریتی به کرمان یا جای دیگر داشت که باعث شد بود مدتی را از جبهه فاصله بگیرد و دور بماند. البته خودش از این که از جبهه دورمانده بود خیلی ناراحت بود، همانجا ایشان با خوشحالی گفت: دیگر خدا _ الحمدلله _ دعایم را مستجاب کرد و فردا صبح عازم جبهه می باشم. خلاصه یک کمی ایشان درد دل کرد و یادم هست سه نفری در حرم خیلی گریه کردیم. یاد شهدا و خاطرات شهدا آنجا گفته شد و بالاخره بعد از نماز صبح شد و نماز خواندیم و از همدیگر خداحافظی کردیم و رفتیم. بعد از خداحافظی با شهید چراغچی، شهید میرزایی گفت: نزدیک خانه ما یک حمامی است، بیا باهم حمام برویم. گفتم: پول نداریم. گفت: ما را می شناسد به حمامی می گوییم می رویم از خانه پول می آوریم. از حرم بیرون آمده و باهم به حمام رفتیم. آن بنده خدا، حمامی شهید میرزایی را می شناخت. باهم احوال پرسی کردند و فهمید که ما از جبهه آمدیم. ساک دستمان بود دیگر آن بنده خدا هم تعارف کرد قابل ندارد بفرمایید. نه حوله ای داشت نه چیز دیگری. از حمام بیرون آمدیم و بعد رفتیم یک کله پزی آنجا بود. گفت ما را می شناسد به او می گوییم صبح برایت پول می آوریم. رفتیم نشستیم باهم یک آبگوشت کبه پاچه هم خوردیم. بعد ایشان خانه اش رفت و من هم به خانه خودمان رفتم و در همان جا قرار برگشت گذاشتیم که باهم بگردیم.