https://shohada.org/fa/shahid/content/208847
شناسه خبر: 208847
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۴:۳۶
شجاعت و شهامت
راوی علی موحدی : یک خاطرة دیگر از همان عملیّات شهید میرزایی دارم عراقی ها ، آن مدّت چند روزیکه در کلّه قندی محاصره بودند . با هلی کوپتر می آمدند و برای نیروهای خودشان مواّد غذایی می انداختند البتّه غالباً اشتباهی می ریختند بخاطر تیراندازی شدیدی که به آنها می شد . نمی توانستند دقیق این بارهایشان را بیندازند یا بین نیروهای ما می انداختند یا جاهای دور می انداختند . ولی گاهی اوقات روی تپّه می انداختند . چند بار اینطوری بود . سحر که می شد هنوز هوا تاریک روشن بود یک دفعه صدای هلی کوپترها می آمد . روزهای اوّل که ما نمی فهمیدیم . هلی کوپتر می آید فقط صدای هلی کوپتر را می فهمیدیم . در تاریکی می آمدند ولی روزهای بعد که هوا تاریک روشن بود از خیلی ارتفاع بالا سه چهار تا هلی کوپتر پشت سرهم می آمدند ، دور می زدند روی کلّه قندی و بارهایشان را می انداختند و برمی گشتند . عراقیها امید داشتند که نیروهایشان را در کلّه قندی حفظ کنند (نیروها را توی کلّه قندی) از طرفی هم به دنبال یک موقعیّت مناسب می گشتند تا پاتک بزنند و بتوانند باز دوباره خط را بشکنند . یک روز ما به مهدی میرزایی گفتیم : بیا باهم یک کاری کنیم اینها دو سه روزی می آیند و ما هم هیچکار نمی شود بکنیم . ما در قسمت سمت راست بودیم . طرف یال 210 گفتیم : بیا برویم پاسگاه رضا آباد ، آنجا بلند است ، نزدیک کلّه قندی هم هست هلی کوپترها هم که می آمدند از روی همین پاسگاه رد می شدند . چون آنجا نیرو نداشتیم ، تیراندازی به آنها از آن جهت کمتر می شد . از آنجا رد می شوند گفتم : بیا برویم آنجا تیربار هم ببریم . مهدی گفت : باشد شب بلند شدیم رفتیم یک تیربار دوشیکا برداشتیم و امتحانش کردیم 40 - 30 تیر با آن زدیم . من هم یک تیربار کلاش برداشتم (گرینف) گلوله هایش را همه مرتّب رسام چیدم و خیلی زحمت کشیدم و آنجا گذاشتم ، رفتیم شب داخل سنگر رضا آباد ، چند عدد کمپوت من برداشتم با شهید مهدی شب را نشستیم گفتیم هلی کوپترها بعضی وقتها شب می آمدند ، نشستیم تا صبح گفتیم ، بالاخره اینها می آیند تا صبح همینطور باهم صحبت می کردیم تا اینکه اینها هلی کوپترها بیایند تا صبح نیامدند . خلاصه آنجا وضو گرفتیم و نماز صبح را خواندیم . مهدی هم قشنگ این دوشیکا را روی زمین نصب کرده بود و مرتّب آماده بود که فقط اینها بیایند و هلی کوپترها را بزند . امّا تا صبح نیامدند صبح که نماز را خواندیم . هوا تاریک روشن شد . منتظر شدیم نیامدند . تقریباً هوا روشن شده بود که در همین حین دوتا هواپیما میراژ آمدند و خیلی هم از سطح پایین پرواز می کردند . از روی رودخانه آمدند رد شدند ، دیگر برای ما فرصتی نبود که بخواهیم تیراندازی کنیم . رد شدند رفتند ظاهراً رفته بودند عقب را بمباران کرده بودند و برمی گشتند ، من به شهید میرزایی گفتم بیا برویم ، دیگر فایده ندارد . امشب نمی آیند . در همین گیر و دار بودیم و می خواستیم برویم که یکمرتبه دیدیم صدای هلی کوپتر دارد می آید . و قبل از اینکه صدای هلی کوپتر بیاید ، یک آتش خیلی زیادی عراقیها در خط ریختند از آن بالا ، خط را قشنگ ما می دیدیم . آتش عجیبی در خط ریختند در همین گیر و دار که خط هم پر دود شده بود یک مرتبه دیدم ، صدای هلی کوپتر می آید ، نگاه کردم ، دیدم روی خط ، سه تا هلی کوپتر پشت سر هم دارند می آیند . یکمرتبه داد زدم . مهدی ، مهدی ، بدو ! بدو که آمدند . مهدی دوید پشت کالیبر و گفتم : نزن تا اینها جلو بیایند . یعنی اینها مجبور بودند از یک فاصلة خیلی نزدیکی روی پاسگاه نظام آباد بیایند و دور بزنند و روی کلّه قندی بارشان را بیندازند و برگردند و بروند . اینها آمدند بالای سرما خیلی فاصله نزدیک بود . البتّه بازهم آدم فکر می کند فاصله نزدیک است ولی شاید یک چیزی حدود هزار متر با ما فاصله داشتند من شروع کردم گفتم : بزن مهدی منتهی ایشان هم یک عدد تیر زد . اسلحه اش گیر کرد من هم تمام تیرهای یک نوار 50 تایی را رسام گذاشته بودم و تمام تیرها خورد به هلی کوپتر . قشنگ هم می دیدم که تیرها همه منحرف می شد و کمانه می کرد اصلاً اثر نمی گذاشت . اینقدر ناراحت شده بود . هی گلن گدن می زد این تیر داخل لوله گیر کرده بود . پوکّه در نمی آمد . دیگه هیچّی ! آخرش اینها آمدند دور زدند . خیلی قشنگ از جلوی ما رفتند . بارشان را انداختند و رفتند . البتّه در برگشت روی خط رسیدند . دیدیم یکی شان را روی خط زدند که بعداً شنیدیم با سهند توی خط زده بودند . یکی شان را قشنگ دیدیم وقتی سقوط کرد روی زمین مثل فشنگ افتاد روی زمین و آن شب هم تا صبح ما به کمین این هلی کوپترها نشستیم ولی صبح به خواست خدا یک دانه تیر بیشتر این دوشیکا شلیّک نکرد و گیر کرد .