https://shohada.org/fa/shahid/content/209278
شناسه خبر: 209278
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۴:۴۲
شجاعت و شهامت
راوی عباس تیموری: علی موسوی بسیجی خردسالی بود که نمی دانم چگونه به جبهه آمده بود . چرا که به قیافه اش نمی خورد از سن قانئنی برخردار باشد . سال 63 بود و نیروهای ما در سایت چهار مستقر بودند . مشکل من با ایشان این بود که هرگاه مرا صدا می زد ، نمی گفت : آقای تیموری ، فقط می گفت : عبّاس . برایش هم فرقی نمی کرد که در جمع باشد ، در حال سخنرانی باشد و ... حتّی یک دفعه با او برخورد کردم و گفتم : مگر تو ادب نداری ؟ چرا اینقدرد خودت را خودمانی می دانی ؟ در ثانی جلوی نیروها طوری عبّاس می گویی که انگار پسر خاله ات هستم . من احساس می کردم که با شنیدن اوّلین انفجار در عملیّات فرار را برقرار ترجیح می دهد و شرش کم می شود . این بود ، تا عملیّات بدر شروع شد . عملیّاتی بسیار سنگین و نبردی واقعاً مردانه که هر رزمندة با سابقه ای را به زانو درمی آورد و تنها خالصین تاب مقاومت می آوردند . هنگامی که از منطقة خطّ مقدّم به جادّه خندق عقب نشینی کردیم و به اوّل جادّة خندق - که شهید چراغچی خاکریز زده بود - به پدافند پرداختیم ، تنها چهار نفر در ابتدای جبهه بودیم . اکثراً شهید شده بودند و بقیّه هم عقب رفته بودند و تعداد رزمندگان عملیّات کننده به انگشتان دست نمی رسید . تانک ها وارد جادّه شدند ، ما سه قبضه آر پی جی داشتیم . یکی دو نفری که ایستاده بودند از بچّه های گردان خودمان بودند . نفر اوّل بلند و آر پی جی را شلیّک کرد . نفر دوّم که من بودم شلیّک کردم و همزمان تانک هم شلیّک کرد که در هوا ژیمناستیک بازی می کردم و نفر سوّم هم همینطور . خاکریز اوّلی را رها کردیم و به خاکریز دوّم رفتیم . بلافاصله خاکریزها 20 الی 30 متری بیشتر بنود . دنبال گلوله می گشتم که علی موسوی را دیدم ،مانند قرقی خودش را به من رساند و گفت : عبّاس سلام . - زیباترین سلام ها بود - اصلاً از این لفظ ناراحت نشدم . گفتم : علی جان بدو گلولة آر پی جی پیدا کن . این بسیجی انگار ده عملیّات را پشت سر گذاشته بود . اصلاً ترس برایش معنا نداشت . خیلی مطمئن بود . مانند جوجه هایی که دانه برمی چینند مهمّات می آورد و به ما می داد و برای ساعتی توانستیم مقاومت بکنیم . او هم این مأموریّت را به نحو احسن انجام داد . عقب می رفت و جلو می آمد البتّه گاهی هم خودش را به من می رساند و می گفت : عبّاس کار دیگری نداری که پیامها را به او می دادم و به خاکریز اصلی عقب می برد . در همان لحظات با خود فکر می کردم که چرا اینگونه در مورد این بندة خاصّ الهی پیش داوری کردم . شهید علی موسوی بعد از مدّت ها مقاومت بالاخره در پشت خاکریز اصلی به دیدار حق شتافت و من و دوستانش را در غم همیشگی خود باقی گذاشت . - البتّه در گردان انسانهایی بودند با قیافه های رستم گونه که در ابتدای عملیّات فرار را به قرار ترجیح دادند و رفتند .