https://shohada.org/fa/shahid/content/209280

شناسه خبر: 209280
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۴:۴۲

خبر شهادت

راوی زهرا موسوی: به خاطر دارم یک روز به همراه دختر دائی ام در خانه بودیم که شهدا را اعلام می کردند، من به ایشان گفتم: دختر دایی ببین فردا عید است شهید اعلام می کند. هنوز حرفم تمام نشده بود که زنگ زدند. رفتم در را باز کردم. که دیدم یکی از همرزمان سید علی برادرم است گفتم: حسین آقا چکار دارید گفت : حاج آقا هستند آمده ام برای دورة قرآن با ایشان صحبت کنم که دیدم ماشین بنیاد داخل کوچه ایستاده است. رفتم جلو و گفتم: بفرمایید من خواهر سید علی هستم گفتند ما سید علی را نمی شناسیم. گفتم: پس اینجا چکار می کنید گفتند ما با شمار کاری نداریم که من شروع به گریه و جیغ کشیدن کردم. خانم همسایه دستم را گرفت و به داخل خانه آورد. گفتم: راستش را بگوئید چه خبر است؟ چرا حسین آقا آمد. گفت: فردا 28 تا شهید تشیع می کنند. فرض کن یکی از آنها هم برادرت سید علی است. گفتم: مادرم طاقت نمی آورد، وقتی که برادرم را در تابوت دیدم فکر نمی کردم که خودش باشد. وقتی صورتش را بوسیدم، گفتم: من که باور نمی کنم خودت باشی اما صورتت را می بوسم. و در آن موقع بد که دیگر باور کردم به فیض عظیم شهادت نائل گردیده است.