https://shohada.org/fa/shahid/content/209826

شناسه خبر: 209826
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۴:۴۹

خبر شهادت

راوی صغری محمدی: زمانی که علیرضا شهید شده بود یک روز برادرش جواد که 12 سال سن داشت به خواهرش می گوید: خواهر جان امروز از صبح یک موتوری دو، سه مرتبه توی کوچه می گرده و من فکر می کنم که از علیرضا خبری آورده است. خ.اهر علیرضا هم به جواد می گوید: جواد نکند بروی و به مادر در این مورد چیزی بگویی، چونکه مادر مریض است و ممکنه حالش به هم بخورد.و امکان دارد توی این موتوری که شما می گویی همینطور گذرا آمده که از داخل کوچه رد بشود. این موتوری زمانیکه متوجه شد من حالم خوب نیست رفته بود و به عموی علیرضا که در عدل خمینی هستند خبر شهادت علیرضا را داده بودند و گفته بودند بهتر است برویم و به عمویشان بگوئیم چونکه مادر علیرضا مریض است.داماد عموی علیرضا به مغازه پدر علیرضا می رود و می گوید اخویتان حالش به هم خورده و من را فرستاده اند تا به دنبال شما بیاییم که به آنجا برویم.حاج آقا هم مغازه را تعطیل می کند و به منزل برادرش می رود و می بیند برادرش نشسته و حالش خوب است و تمام اقوام نزدیک علیرضا مثل خاله ها عموها عمه ها و دایی هایش در خانة عموی علیرضا جمع شده اند.زمانیکه حاج آقا می پرسد چه شده همه جمع شده اید می گویند علیرضا مجروح شده و در تهران است و ما می خواهیم به دیدن ایشان برویم به همین دلیل گفتیم بهتر است شما را هم در جریان قرار دهیم شاید شما هم به همراه ما بیایید حاج آقا در همانجا گفته بودند اگر علیرضا مجروح شده چرا همگی جمع شده اید؟ می آمدید دنبال من و با هم به تهران می رفتیم. در همانجا حاج آقا متوجه جریان می شود و می گوید حتماً علیرضا شهید شده که شما همگی در اینجا نشسته اید؟ حدوداً حوالی غروب بود دیدم حاج آقا به خانه آمدند و رنگش هم سفید است و بدنش یک کم تکان می خورد. من در حالیکه بر روی تخت دراز کشیده بودم گفتم: شما امروز چقدر زود مغازه را تعطیل کردید؟حاج آقا گفتند: امروز کار نبوده زودتر به خانه آمدم.من تعجب کردم و گفتم: نه شما هیچوقت به این زودی به منزل نمی آمدی. چطور شده امروز 2ساعت بعد از ظهر رفتید و الان هم ساعت 4 است مغازه را تعطیل کرده اید و آمده اید؟حدوداً12 روز از وضع حملم می گذشت و بر روی تخت دراز کشیده بودم، حاج آقا هم لبة تخت نشسته بود که دیدم بدنش داره می لرزد من نمی دانم در آنزمان خداوند به من چه قدرتی داد که با وجود اینکه مریض بودم از تخت بلند شدم و حاج آقا را محکم به دیوار زدم و گفتم: خوب بگوئید که علی شهید شده؟ چرا چیزی نمی گوئید؟ من تا اینکه گفتم علی شهید شده، پدر علیرضا گفت: خوب شما خودت فهمیدی چرا به من می گویی؟من در اینجا بود که متوجه شهادت علی شدم، پشت سر حاج آقا تمام اقوام و فامیل آمدند.