https://shohada.org/fa/shahid/content/209827
شناسه خبر: 209827
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۴:۴۹
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی صغری محمدی: تعدادی بشقاب برای علی گرفته بودیم و به همسایه ها علام کرده بودیم که چنانچه نیاز به بشقاب داشتند می توانند بیایند و از این بشقابها استفاده کنند. روز قبل از تولد امام زمان (عج) دیدم یک خانمی به در منزل ما آمد و گفت: شنیده ام شما بشقاب دارید آمده ام که ببرم چون مجلس داریم. من از ایشان پرسیدم چند ماه است که به این محل تشریف آورده اید؟ گفت: حدوداً چهار ماه است که در این محل ساکن شده ایم. بعد شروع کرد خوابی را که دخترش معصومه دیده بود این گونه نقل کردن: معصومه می گفت:" شب خواب دیدم جوانی در یک باغ خیلی بزرگی برای مردمی که در آنجا جمع شده بودند داشت از امام و انقلاب سخن می گفت. من که این جوان را نمی شناختم، مقداری جلوتر رفتم که دیدم جلوی جیب لباسش نوشته شده علیرضا مصطفایی. علیرضا در ضمن سخنانش می گوید: هرکس که آدم خوبی باشد در اینجا برگه برائت از آزادی به او می دهند. آنجا متوجه می شود که این جوان فرزند شما است.در ادامه معصومه می گفت:" با خودم گفتم، پس ما که همسایة شهید مصطفایی هستیم، می رویم و توی این مجلس شرکت می کنم شاید شهید مصطفایی برائت آزادی را به من هم بدهد. نشستم تا این که سخنرانی علیرضا تمام شد. رفت و بربالای تپه بلندی نشست. بعد می بیند شما و حاج آقا هم رفتید و کنار علیرضا نشستید. بعد معصومه ادامه داد: من هم از پشت کوه داشتم بالا می آمدم که از شهید برائت آزادی را بگیرم که دیدم پدر علیرضا خطاب به ایشان گفت: این بندة خدا کیست که دارد به طرف ما می آید؟ علیرضا گفت: این " صفری" است، از ماست بگذارید بیاید. حاج آقاگفت: اینجا مجلس خصوصی است و ما هم " صفری " ندارین. علیرضا گفت: ایشان از ما هستند بگذارید بیایند که می خواهم برگة برائت آزادی را به ایشان بدهم. روز جشن که به منزل معصومه رفتم از ایشان خواستم خوابی را که دیده برای من نقل کند پس از اینکه خوابش را برای من تعریف کرد، همانجا از جا بلند شدم و صورت معصومه را بوسیدم. پس از مراسم جشن به جواد برادر علیرضاکه در تهران بود تماس گرفتم و گفتم: جوادجان بیا که چنین دختری را علیرضا برای تو خواستگاری کرده است. ابتدا جواد مقداری تعجب کرد. اما من جریان خواب را کاملاً برای جواد شرح دادم و از ایشان خواستم که بیاید معصومه را ببیند تا در صورتی که پسندید برایش خواستگاری کنم. جواد از تهران آمد و معصومه را پسندید و مراسم خواستگاری انجام شد و معصومه را به ازدواج جوادمان در آوردیم.