https://shohada.org/fa/shahid/content/211156
شناسه خبر: 211156
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۵:۰۹
زيرکي و هوشمندي
راوی اشرف باروتی: خبر شهادت مدتی بود که از مجید خبری نداشتیم تا این که چند روزی بود که منزل ما محل رفت و آمد دوستان مجید آقا شده بود. روزی از برادر مجید پرسیدم برای مجید آقا اتفاقی افتاده است که تلفن نمی زند؟ برادرش جواب داد: آنجایی که مجید آقا هستند تلفن در دسترس نیست اما از طریق دوستانش با خبر هستم. یک روز صبح در حالی که نگران بودم دیدم زنگ در به صدا در آمد به گمان این که شاید خبری از مجید آقا آورده باشند بهسرعت به سمت در رفتم و از پشت در پرسیدم کیه؟ باورم نمی شد که صدای آشنا باشد. گفت: بازکن مامان منم مجید. با شنیدن صدای مجید بلافاصله در را باز کردم و با گشاده رویی به استقبالش رفتم و او را در آغوش گرفتم. هنوز مشغول احوال پرسی بودیم که ناگهان برادرش سراسیمه وارد منزل شد و با دیدن مجید گفت: مجید، مجید تو که اسیر شده بودی. چگونه آزاد شدی؟ من متوجه حرفهای پسرم نمی شدم و ادامه داد دوستان مجید پس از عملیات، رادیو عراق را می گیرند که اعلام می کند تعدادی از نیروهای ایرانی را به اسارت گرفته ایم و اسامی را می خواند که از جمله آن اسامی، اسم مجید می باشد این بود که آنها به منزل تماس می گرفتند و می آمدند تا ببینندما ز این موضوع مطلع هستیم یا نه. صحبت که به اینجا رسید مجید وقایعی را که اتفاق افتاده بود این گونه توضیح داد: در جزیره مجنون با تعدادی از بچه ها به مأموریت رفتیم. متاسفانه در محاصره عراقی ها افتادیم و راهی برای فرار نداشتیم. با دیدن این صحنه کوله پشتی خود را بهزمین گذاشتم و خودم را درون اب انداختم که به سارت در نیایم.تمامی بچه هایی که آنجا ماندند اسیر شده بودند و چون عراقی ها کوله پشتی مرا بر می دارند و اسم مرا بر روی کوله پشتی می بینند جزء آمار اسرا اعلام می کنند. وقتی خودم را به داخل آب انداختم بعد از حدود سه ساعت شنا کردن به خاک ایران رسیدم. دیگر رمقی برایم باقی نمانده بود. فوراً مرا جهت درمان به بیمارستان منتقل کردند و چون مدرک شناسایی نداشتم موفق به شناسایی من نشده بودند. وقتی به منزل آمده بود تمام لبهایش تب خال زده بود.