https://shohada.org/fa/shahid/content/211189

شناسه خبر: 211189
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۵:۰۹

عشق به جهاد

راوی عباس تیموری: خانواده ی مجید آقا، از رفتن او به جبهه جلوگیری می کردند. تنها راهی که برای مجید آقا باقی مانده بود این بود که از راه سربازی به جبهه برود. به همین دلیل سرباز ارتش شد، ولی چون یک بسیجی بود و می خواست هم رکاب دیگر بسیجیان باشد در منطقه نزد آقای برونسی رفت. یکی از دوستان لحظه ورود آقای گرایلی به چادر فرمانهی تیپ را اینگونه نقل می کرد:ـ در چادر نشسته بودیم، اتفاقاً همان روز نوبت آقای برونسی بود که سفره ی ناهار را پهن کند. در همان لحظه که آقای برونسی سفره را پهن کرده بود آقای گرایلی با لباس ارتش وارد چادر شد. سلام کرد و گفت: با فرمانده تیپ کار دارم. آقای برونسی که در حال تقسیم غذا بود خطاب به ایشان گفت: الان وقت ناهار است شما هم بیا بنشین ناهارت را بخور. آقای گرایلی با متانت خاصی دعوت حاجی را قبول کرد. بعد از صرف ناهار آقای برونسی بلند شد تا ظرفها را بشوید. آقای گرایلی گفت:" اکنون اگر می شود فرمانده تیپ را به من معرفی کنید" من ایشان گفتم: "همین شخصی که الان برای شستن ظروف رفت آقای برونسی فرمانده تیپ هستند. آقای گرایلی که متعجب شده بود گفت: شوخی می کنید، مگر امکان دارد شخصی فرمانده تیپ باشد و این چنین کار می کند؟ لبخندی زدم و گفتم: اینجا اینگونه است به آقای برونسی وارد چادر شد ناگهان آقای گرایلی بلند شد و احترام نظامی برایش گذاشت. آقای برونسی گفت: جوان ، شما یک ساعت است که اینجا نشسته ای دیگر اکنون احترام گذاشتنت چیست؟. آقای گرایلی همانطور که خبردار ایستاده بود گفت: من سرباز ارتش هستم و به جبهه اعزام شده ام. اکنون می خواهم سازماندهی مجدد شده وارد بسیج بشوم به همین دلیل خدمت شما رسیده ام از طرز برخورد آقای گرایلی حاجی برونسی خیلی خوشش آمد. و ایشان را به گردان ولی الله معرفی کرد. چند وقتی در آنجا انجام وظیفه کرد. وقتی همگان بر استعداد و ایمان ایشان یقین پیدا کردند. مراتب ترقی و پیشرفت را طی کرد و به عنوان معاون گردان ولی الله معرفی شد.