https://shohada.org/fa/shahid/content/213189

شناسه خبر: 213189
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۵:۴۲

نيکوکاري

زمانی که حبیب الله نوجوان بود یک شب ساعت دو و نیم به خانه برگشته بود. وقتی از این مساله آگاه شدم، با ایشان صحبت کردم و گفتم: شب دیر به خانه نرو. مادر ناراحت میشود. گفت: از مسیری که می آمدم، شخصی را دیدم که مریض و کنار جاده نشسته بود. چون دیر وقت بود و می دانست ماشین نمی آید از من درخواست کرد که اگر میتوانم او را به روستا برسانم. من هم با خودم گفتم: نیمه ی شب است. خدا را خوش نمی آید، این شخص را اینجا رها کنم و بروم. او را سوار موتور کردم و به روستا رساندم و برگشتم. گفتم: اگر خدای نا کرده برایت اتفاقی می افتاد، می خواستی چه کار کنی؟ گفت: خدا اگر بخواهد جان من را بگیرد به این مسائل توجهی نمیکند. هر وقت اجلم برسد از این دنیا خواهم رفت.