https://shohada.org/fa/shahid/content/214076

شناسه خبر: 214076
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۵:۵۵

عشق به جهاد

به روایت از ابراهیم عبد : مدت شش ماه در ستاد شهدا در اهواز و مدت یک سال در مخابرات لشکر 5 نصر و تیپ 21 امام رضا به مسئولیت برادر جلیلیان به عنوان یک بسیجی حضور داشتم. بعد از آمدن برادرم از طرف کردستان به جبهه های جنوب در گردان اطلاعات عملیات حضور یافت و فعالیت می نمود. من هم دلم می خواست در کنار او باشم و بعد از اصرارهای زیاد از برادر جلیلیان و معاون ایشان برادر مظلوم توانستم به گردان اطلاعات عملیات بروم. در این مدت در عملیاتهای زیادی مانند عملیات والفجر مقدماتی و والفجر یک و عملیات بدر حضور فعال داشتم. زمانی که از طرف غرب یعنی ایلام تیپ 21 امام رضا (ع) برای عملیات به جبهه های جنوب اعزام شدیم و در کنار هور مستقر شدیم در این عملیات به تعدادی غواص و تعدادی بلم چی (بلم های سه نفره) نیاز داشتند من به خاطر آشنا بودن به فن شنا و اصرار مسئول گردان مسئولیت اعزام افرادی که برای غواصی انتخاب شده بودند را بر عهده گرفتم. لیست غواص را برداشته و مروری کردم که ناگهان متوجه نام برادرم حسن عبد شدم با خود گفتم که صلاح نیست ما دو برادر با همدیگر در این عملیات شرکت کنیم نام او حذف کردم و با دیگر برادران به طرف زیبا کنار حمل آموزش غواص های اعزامی از تیپ 21 امام رضا (ع) به راه افتادیم. ایشان وقتی متوجه شده بودند که اسمشان از لیست غواص ها حذف شده دیگر با ما نیامدند و خود را برای آموزش بلم زنی آماده می کرد، مدت آموزش غواص ها یک ماه بود که به پایان رسید و عملیات ساعت به ساعت نزدیکتر می شد. به قرارگاه رسیدیم و غواص ها را به بلم زنان معرفی کردند. کار بلم زنها این بود که در هر بلم یک غواص و دو بلم زن به طرف خط مقدم در آب (حور) حرکت کنند و بعد از 48 ساعت بلم زنی در آب خود را به خط مقدم یعنی جاده خندق برسانند، بعد از نزدیک شدن به خط به فاصله 100 متری غواص خود را به آب بیندازد و خط را بشکند تا بعد نیروهای عملیاتی بتوانند عملیات خود را از آن نقطه آغاز کنند. وقتی که آموزش غواصی برگشتیم در قرارگاه غواص ها را به بلم زنها معرفی می کردند. متوجه شدم که برادرم یکی از بلم زنها می باشد و جز خط شکن است و باز هم بر خلاف نظرم در کنارم حضور دارد. این بار هم دور از چشم خودش به فرماندهی تیپ 21 امام رضا (ع) برادر قاآنی مراجعه نمودم و از ایشان خواهش کردم که برادرم را از لیست بلم زنها حذف کنید که مورد موافقت فرماندهی قرار گرفت و نظر ایشان هم این بود که شما دو برادرید و لازم است که فعلا یک نفر در عملیات شرکت داشته باشد. برادرم حسن از این موضوع خیلی ناراحت شد و ارام نگرفت و خود را به مسئول گردان اطلاعات و عملیات رساند و با ایشان صحبت نمود و خواهش کرد که من مدت دو ماه است که آموزش بلم زنی می بینم دلم می خواهد که در این عملیات شرکت کنم چیزی نگذشت که مسئول گردان با برادرم نزد من آمدند و مرا متقاعد کردند که در این عملیات برادر شما هم حضور داشته باشد. قبول کردن فرمایشات مسئول گردان آن قدر برایم سنگین بود که تحمل آنرا نداشتم و با خود به فکر فرو رفتم و به مادر و پدر و ... بعد از عملیات می اندیشم دقائق آنقدر سخت می گذشت که توصیف کردن آن لحظات و موقعیت برایم ممکن نیست. به طرف خط حرکت کردیم و بعد از 48 ساعت به خط رسیدیم (در حورالعظیم) ضمنا شهید پیله وران و شهید روحانی عاشوری و تعدادی از بچه های مشهدی در این عملیات همراه ما بودند. عملیات ساعت چهار صبح شروع شد و من بلم خود را به آب انداختم و به طرف خط که در چند قدمی ما بود حرکت کردیم. مدتی نگذشت که با همکاری غواص های دیگر خط را شکستیم و منتظر گردان های عملیاتی شدیم. قرار بر این بود که بلم زنها و گردان های عملیاتی بعد از شکستن خط عملیات را آغاز کنند و عملیات آغاز شد و بعد از عملیات به دنبال برادرم می گشتم. از هر کس با او در عملیات بود سئوال کردم هر کس به نحوی و برای مصلحت من می گفت: نه ما از او اطلاع نداریم. از دوستان نزدیک او پرسیدم آنها هم موقعیت را طوری می دیدند که راستش را نگویند و می گفتند نفهمیدیم حسن چه شد و به کجا رفت و ... دیگر خودم حواسم پرت شده بود و نمی دانستم کجایم و در بدر به دنبالش می گشتم. صبح روز بعد ساعت یازده صبح با قایق به عقب جبهه برگشتم و به دو بیمارستان صحرایی مراجعه کردم در آنجا هم نبود بین زخمیها رفتم در بین آنها هم نبود و به واحد آمار مراجعه کردم و در آنجا یکی از برادران گنابادی که مسئول واحد بود و از شهادت او اطلاع داشت به من چیزی نگفت و از من پنهان کرد. ساعت عملیات نزدیک بود و به خاطر اینکه می خواستم در عملیات شرکت داشته باشم از جستجوی دست کشیدم و در عملیات شرکت کردم خدا می داند چه حالی داشتم و چگونه قدم به جلو می گذاشتم. ساعت به کندی می گذشت و موقعیت حساس تر می شد. دو روز بعد مسئول گردان با در دست داشتن دو بلیط هواپیما که یکی برای من و یکی برای شهید چراغچی بود نزد ما آمد و بلیط را به ما داد و به من گفت: شما فردا باید در شهرستان باشید چون قرار است پیکر برادر شما و چند شهید دیگر در گناباد تشییع شود و متأسفانه وقتی که من به شهرستان رسیدم مراسم تشییع به پایان رسید و بعد پیکر پاکش را به خاک سپرده بودند و من نتوانستم برای آخرین بار با برادرم وداع کنم.