https://shohada.org/fa/shahid/content/214538

شناسه خبر: 214538
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۶:۰۰

امدادهاي غيبي

راوی لیلی رضوی: یادم هست روزی مسؤل گروه آمد و اظهار داشت که نگهبانی در سر پست غش کرده بود و به سرعت خودم را به سنگر نگهبانی رساندم . دیدم یکی از برادران سر او را به سینه گذاشته و دارد شانه های او را می مالد. سریع قمقمه آبی که همراه داشتیم مقداری آب به صورت او پاشید و او را مجبور کردم کمی هم آب بخورد . کم کم جاش تر شد . موضوع را از او جویا شدم و او اینگونه توضیح داد. در حال نگهبانی بودم که متوجه شدم یک برادر روحانی دارد به طرف من می آید وقتی نزدیک شد او را به کسی که قبلاً دیده باشم شبیه کردم ، لذا پرسیدم شما فلانی هستید ؟ فرمود : خیر گفتم می شود خودتان را معرفی کنید ؟ گفت : من فرمانده شما هستم . پس به درب سنگر آمد و از من سؤالاتی کرد و پرسید مشکلی ندارید ؟ من هم فکر اینکه خانواده ام دست تنها هستند و پول خرج خانه را ندارند به ذهنم خطور کرد در همین افکار قوطه ور بودم که موضوع را بیان کنم یا خیر یک مرتبه آن شخص نا شناس اظهار داشت دستور دادم به خانه ات پول ببرند . و سپس شروع به صحبت . **** می دادند به من کرد . گفت : شما از این گلوله ها هیچ نترسید اینها مانند پنبه هستند سؤال کردم چه وقت جلو تر می رویم ، جواب داد : انشاء ا... جلو تر می روید . یادم هست که گفتم پاهایم درد می کند و او مرا سفارش : بهتر به جا آوردن نماز نمود . در این فکر بودم که چه سؤالی بکنم ، دیدم کسی در کنارم نیست ، اطراف را که دیدم اما از هیچ کس اثری ندیدم . به خودم آمدم ، گفتم نکند که ... و از حال رفتم و هیچ نفهمیدم . صبح همان روز بود که همان نگهبان که از شم آباد سبزوار بود چند ساعتی مرخصی گرفت تا با خانواده خود تماس بگیرد ، وقتی تماس می گیرد از طرف خانواده اش تلفنی به او خبر می دهند که یک مرد ناشناس به خانه ما هزار تومان پول داده و در حالی این کار صورت گرفت که ما هیچ پولی نداشتیم .»