https://shohada.org/fa/shahid/content/214591
شناسه خبر: 214591
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۶:۰۰
پرهيز از گناه
راوی صدیقه شیرمحمدی: یکی از دوستان پدر محمد همراه همسرش به خانه ما آمده بودند و پدر محمد برای آنها شعر می خواند و دست می زد. صدای موتوری شنیده شد. گفتم: بروم و ببینم چه کسی است؟ در را که باز کردم، فردی را که شال بلوچی به سر بسته بود و فقط چشمانش معلوم بود دیدم. پرسیدم: کیستی؟ گفت: نترس مادر، من محمدم. گفتم: خدا مرگم بدهد در این هوای سرد زمستان این موقع شب از کجا می آیی؟ گفت: برای دیدن شما می آیم. پدرش را نشان دادم و گفتم: می بینی پدرت چقدر سرحال است. شعر می خواند و دست می زند و ما را اسیر کرده است. محمد گفت: ای مادر، این حرف را هرگز نگو. عیبی ندارد پدر آواز بخواند و دست بزند. حداقل از غیبت کردن که بهتر است.