https://shohada.org/fa/shahid/content/216328

شناسه خبر: 216328
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۶:۳۱

مهارت نظامي و فردي

راوی محمدعلی سمیعی: ایشان مدتی به همراه آقای بخارائی به عنوان معاون تحقیقات نظامی، پس از اینکه بچه های تحقیقات تقریبا توی یگان ها تقسیم شدند یک گروه 18-17 نفره در کل ایران بودند که سیستم کارشان را از قرار گاه خاتم الانبیاء می گرفتند. در آن قرارگاه مسئولینی بودند که این گروه اطلاعات را برای آن ها جمع آوری می کردند و به صورت های مختلف این اطلاعات برای آموزش ارائه می شد و صادق سمیعی هم یکی از کسانی بود که برای این کار انتخاب شده بود. من زمانی که به اصطلاح به عنوان مسئول تحقیقات نظامی از خراسان به آنجا رفتم و برای اولین مرتبه ایشان را در آنجا دیدم، به آقای بخارائی اعتراض کردم و گفتم: ایشان با این جثه کوچک برای کار در این گروه مناسب نیست. آقای بخارائی در جواب من گفت: برادر سمیعی از آن کسانی نیست که شما فکر می کنید، بنابراین به پیش او بروید و با ایشان صحبت کنید. البته من در آن زمان می خواستم که ایشان به یک مشکلی در آنجا نباشد چونکه ما یک مجموعه ای بودیم که با هم کار می کردیم، ولی ایشان یک نیروی ادواتی بودند و آدمهایی که برای این کار انتخاب می شدند حداقل می بایست فرمانده گروهان رزمی می بودند. بنابراین من با این طرز تفکر رفتم و یک برخورد تندی را با ایشان کردم و گفتم: تو اگر جایی را نداری و می خواهی توی یگان کارکنی بیا و برو در قسمت ادوات. البته بچه های تیپ شهدا و امام رضا(ع) هم هستند بیا و برو در آنجا کار کن. در هر حال من بدون هیچگونه شناختی یک همچین قضاوتی را در مورد او داشتم. من دقیقا به یاد دارم که صادق آن زمان نشسته بود و یک نقشه عملیاتی هم در دستش بود و داشت نقشه را به صورت ماکت و برجسته درست می کرد. اما زمانیکه من این حرفها را زدم، صادق خودکار و تیغ موکت بری را که در دستش بود به من داد و صورت و شانه هایم را بوسید و گفت: خیلی خوب، خداحافظ، من هیچ مشکلی ندارم، چون آقای بخارائی از من خواستند و اصرار کرده بوده بودند که من در اینجا باشم و من هم در خودم دیدم که می توانم این کار را انجام دهم به اینجا آمدم وگرنه نیازی نبود که در اینجا بمانم. در همین حین آقای بخارائی آمدند و همه دور هم نشستیم و آقای بخارائی یک مقداری در مورد برادر سمیعی صحبت کردند و گفتند که ایشان یکسری محاسنی دارند که شما می بایست در طول کار متوجه شوید. بهر حال من هم از این گفته های خودم پشیمان شدم و گفتم که حرفی نیست. در آن زمان معمولا خمپاره های تامپولا در انبارها وجود داشت که به دست ما افتاده بود. این خمپاره های تامپولا اسرائیلی بودند و یک صفحه پلاتین بردی داخلش بود که بچه ها این صفحه هایی که کاربرد نداشت را در می آوردند و یک صفحه پلاتین برد جدید جایگزین می کردند که از طرق مختلف در مشهد، تهران، و شیراز می ساختند و دو مرتبه بر روی خمپاره های تامپولا نصب می کردند و از آنها استفاده می کردند. اتفاقا در همان زمان به همراه برادران رفتیم که صفحه پلاتین بردی را که در مشهد ساخته بودیم امتحان کنیم. صادق وقتی که این صفحه پلاتین را برد را دید که ما آن را از توی جعبه اش در آوردیم و در آنجا گذاشتیم که برای برادر بخارائی و بچه های دیگر توضیح بدهیم به کنار ما آمدند و تمام اطلاعاتی را که در ما در طول 302 ماه در مورد این صفحه پلاتین برد و در مورد طراحی و ساخت آن، و از طریق فیلمها و کاتالوگها بدست آورده بودیم همه را برای ما تعریف کرد و توضیح داد که اینطوری بوده و این جوری شده و به این شکل است. من از این موضوع خیلی تعجب کردم و گفتم: تو از کجا می دانی؟‌ صادق گفت: من کارم ادواتی است و الان هم من باید این را امتحان کنم. ما حدود سه چهار نفر بودیم که به همراه صادق و آقای بخارائی به قسمت ادوات رفتیم که این صفحه پلاتین برد را درآنجا امتحان کنیم. صادق گراها و شاخصه های لازم را تعیین کرد و بچه های ادوات چند تا گلوله را شلیک کردند که البته یکسری اشکالاتی داشت. بنابراین ما برگشتیم و آمدیم و دو روز بعد مجددا به همراه برادر سمیعی نشستیم و یک صحبت هایی کردیم و قرار شد که به پیش مسئول ادوات برویم که در آنجا این مساله کارشناشی بشود. در همان زمانی که ما صحبت می کردیم صادق هم نظرات اصلاحی خودش را نوشت و آورد به ما داد و زمانی که من به این نظرات نگاهی کردم دیدم که واقعیت است و تمام مسائلی را که ما می خواستیم به عنوان تحقیق به دنبال آن برویم و تحقیقاتی را در مورد آن پلاتین بردی که ساخته اند جمع آوری کنیم بر روی کاغذ نوشته اند. ما این پلاتین بردی را که ساخته بودیم به صورت امانت به ایشان دادیم تا ایشان در مورد اشکالات آن تحقیق کنند و مشکل آنرا حل کنند.