https://shohada.org/fa/shahid/content/216820
شناسه خبر: 216820
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۶:۳۸
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی رقیه محمدی: محمد هیجده ساله بود. هر روز بعد از اینکه از دبیرستان تعطیل می شد از محمدیه با دوچرخه به روستا می آمد. من و خواهرم نیز بعد از ظهرها پس از پایان کار قالیبافی به مزرعه یا باغ کنار روستا می رفتیم و محمد را به دنبالمان می دیدیم. روزی تصمیم گرفتیم که مانع کارش شوم. همان شبی که در این فکر بودم خواب دیدم که در یک باغ بزرگ که دارای ساختمانهای چند طبقه است و جلوی آن یک نهر آب زلال و میز و صندلی می باشد، محمد در حال آبیاری است و من نیز مشغول مطالعه ام. پدرم را دیدم که با یک روحانی نورانی وارد باغ شد. به آن دو سلام کردم. پدرم پیشانیم را بوسید و مرد روحانی دستی به سرم کشید و روی صندلی هایی که جلوی نهر آب بود نشستند. محمد از هر نوع میوه ای که در آن باغ بود برای آنان آورد. در این هنگام با هیجان از خواب بیدار شدم و با خود گفتم: این خواب زیبا و معنوی سرنوشت مرا با او تعیین می کند.