https://shohada.org/fa/shahid/content/217003
شناسه خبر: 217003
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۶:۴۰
خاطرات جنگي
راوی هاشم ساجدی: در تنگه ی چزابه شبی مشغول زدن خاکریز بودیم . شب خیلی تاریکی بود یکی از نیروهای راننده بسیج تامین نیروهای لودر و بولدوزر را بر عهده داشت . یک دفعه صدای خمپاره آمد و بعد از این که به زمین اصابت کرد دیدیم صدای الله اکبر و لا اله الا الله می آید . من که تنها بودم به سمت صدا حرکت کردم وقتی به نزدیکش رسیدم دیدم همان بسیجی تامین نیروهای بولدوزر و لودر است . پرسیدم چی شده است؟ گفت: خمپاره به من اصابت کرده است و همه اش ذکر می گفت . من هم بدنش را دست کردم . ناکهان دستم به پایش خورد . دیدم شلوارش خونی است . توی تاریکی ایشان را پشت کردم و به طرف آمبولانس حرکت کردم . در بین راه چند بار به زمین خوردم . بالا خره سعی داشتیم ایشان را داخل آمبولانس بگذاریم . وقتی راننده آمد و بازوهایش را گرفت من رفتم که پاهایش را بلند کنم که دیدم یکی از پاهایش نیست فقط شلوارش مانده بود یک دفعه متحیر شدم زیرا در لحظه ی اول که من دست به پاهایش زدم هر دو پایش را لمس کردم مانده بودم که پایش چه شده است . آن نوجوان بسیجی گفت: برادر به چی فکر میکنی ؟ گفتم : هیچی . گفت: به پایم فکر میکنی؟ گفتم: آره . گفت: عیبی ندارد . مساله ای نیست . گفتم: نه . ببین چه شد؟ گفت: بین راه افتاد . گفتم: چرا به من نگفتی . در بین راه که میرفتیم مدام ذکر خدا می گفت و صدا می زد: یا مهدی ادرکنی. یا مهدی ادرکنی . آن قدر غرق در عشق به معبود شده بود . که پایش افتاده بود و چیزی به ما نگفت . گفتم: چرا نگفتی؟ ایشان در جواب می گفت: بیا برادر برویم. امام حسین (ع) سر داد . ابوالفضل دست داد . علی اصغر دادند . علی اکبر دادند . اینها را برای احیای اسلام دادند . و ما هم باید سر و دست و پا بدهیم . اینها که چیزی نیست . من نتوانستم خودم را متقاعد کنم برگشتم شاید پایش را پیدا کنم . هر چه جستجو کردم موفق نشدم بالاخره آمدیم و این نوجوان را بردیم ولی متا سفانه بر اثر خونریی بسیار شدید که داشت در بین راه به شهادت رسید .