https://shohada.org/fa/shahid/content/217844

شناسه خبر: 217844
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۶:۵۱

آخرین وداع با خانواده

زمانیکه برادرم شعبان آخرین دفعه به جبهه اعزام می‌شد به دلیل اینکه بچه‌ی کوچک داشتم نتواستم سر راهش بروم و در خانه و ایستادم و رفت و دیگر برنگشت و به شهادت رسید خیلی ناراحت و غمگین بودم که چرا رویش را ندیدم و با او روبوسی و خداحافظی خوب و حسابی نکردم یک شب خواب دیدم که آمده به خانه‌ام و یک پایش می‌لنگد می‌گویم وای تو شعبان هستی؟ می‌گفت بله گفتم کجا هستی؟ یا سال هست ندیده‌ام تاو را و آمد پیش فرزندانم که کوچک بودند آنها را بوسید وبا آنها بازی کرد بعد گفت می‌خواهم بروم گفتم نمی‌گذارم گفت نه من بیشتر از این اجازه ندارم که بمانم ببین خواهر همیشه آرزو داشتی رویم را ببوسی و نتوانستی بر سر راهم در زمان آخرین اعزامم به جبهه بیایی اما حالا آمده‌ام که مرا ببوسی و بدرقه‌ام کنی و من رویش را بوسیدم و بدرقه‌اش کردم تا داخل روستا گفت خواهر برو بچه‌هایت در خانه به چراغ دست می‌زنند و می‌سوزند سرش را پایین آورد و گفت بیا ببوس که آرزو به دل نمانی و من او را بوسیدم و از خواب بیدار شدم.