https://shohada.org/fa/shahid/content/218420
شناسه خبر: 218420
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۶:۵۹
غسل شهادت
به روایت از محمدرضا حیدری : قبل از عملیات میمک من به ایلام آمدی خواستیم یک حمامی پیدا کنیم و غسل شهادت کنیم رفتیم سراغ محمد طاهر شامی با هم خوردیم در مجلسی هم که بود شرکت کردیم و گفتیم برویم غسل شهادت کنیم . چون فردایش باید اعزام می شدیم آن شب را باهم بودیم و روزش رفتیم داخل حمام شدیم و گفتم محمد بگذار صابونت بزنم . کمک کردیم و لیفی زدیم . البته آب سرد و گرم هم آماده کرده بودیم . آب شیرها بگونه ای بود که وقتی شیر را باز می کردی یا آب سرد می آمد و یا آب داغ به محمد گفتم چکار کنیم ؟ محمد گفت : من می خواهم بروم زیر آب داغ داغ بسوزم که دیگر روز قیامت اقلا گرمای روز قیامت را حس کنم . گفتم : نه بابا می سوزی . این آب داغ است شما که می روی من هم می روم . من رفتم و طاقت نیاوردم یک چند لحظه ای ایستادم دیدم نمی شود . تمام بدنم سرخ شد . آمدم گفتم من با آب سرد ساخته ام بلاخره ایشان ایستاد و غسلش را کرد و بیرون آمد . دیدم عین یک لبوی قرمز شده است . باور کنید دست به بدنش می زدیم گرما را حس می کنیم . غیر از گرمای طبیعی بدن داغ بود گفتم : بابا چیکار کردی با خودت به من گفت : این بهتر است بلاخره غسل را تمام کردیم و آمدیم سر حمام لباس تمیز برداشته بودیم و پوشیدیم . بعد دیدم محمد تمام لباسهایش را برداشته و دارد می پوشد . خندیدم و گفتم چیه خواب دیدی خیر باشد . وقتی تو را به خدا ما را شفاعت یادت نرود گفت : بلاخره تمیز باشیم شاید خداوند ما را بپسندد . از آن به بعد دیگر من با ایشان خداحافظی کردم و به تیپ رفتم و ایشان هم رفت عملیات لشکر تا این که عملیات تمام شد . یکی از بچه ها به ما گفت آقای حیدری سریعتر بیا برو دره شهید حیدری که بچه ها می آیند حضور و غیاب کنید . وقتی آمدم دیدم کسی نیامده است به ما گفتند بیا برو اهواز که رسیدیم گفتند همه بروند مرخصی بلاخره گفتند بلیط هم تهیه کرده بودند . بچه ها مجبور شدیم راه افتادیم آمدیم تهران منزل داداش بزرگم دیدم اینها منقلبند . پرسیدم چی شده است ؟ گفتند اگر تو خبر نداری ؟ گفتم : نه . گفتند : محمد شهید شده است .