https://shohada.org/fa/shahid/content/219102

شناسه خبر: 219102
۱۴۰۰-۱۲-۱۹ ۱۹:۵۴

عشق به جهاد

به روایت از غلامرضا درودی : دراِیام جنگ پسرم رفته بود براِی رفتن به جبهه واو را قبول نکرده بودند وگفته بودند که تو کوچک هستِی و هنوز براِیت زود است اِیشان گفته بود : فلفل نبِین چه رِیزه بشکن ببِین چه تِیزه . و پس از اصرار به او اجازه داده بودند . آمد پِیش ما و نشست ودر آن زمان درد کمر امان مرا برِیده بود . نشسته بودِیم که دِیدم دو جوان مقدارِی پول آوردند و به من دادند که پسرم مرا معرفِی کرده بود که پدرم درد کمر دارد و آن ها مقدارِی پول آورده بودند.همِین که پول ها را گرفتم مثل اِین بود که کوه آتشِی را روِیم گذاشتند. اشک هاِیم سرازِیر شد گفتم :بابا جان مثل اِین است که دِیگر من نمِی توانم شما را ببِینم گفت اشکالِی ندارد.گفتم تو که مِی بِینِی من چه حال و روزِی دارم .جبهه نرو.مادرش نِیز آمد وگفت پسرم جبهه نرو.مِی بِینِی که پدرت مرِیض است .گفت مادر جان اگر هم اکنون که شما اِین جا نشسته اِید ِیک دزد به خانه ما حمله کند وقصد توهِین به ناموس ما را بکند آِیا در اِین حال مرگ بهتر است ِیا قبول ننگ .باگفتن اِین سخنان مادرش نتوانست چِیزِی بگوِید آنها راهشان راپِیدا کرده بودند.ما کوربودِیم ونمِی دِیدِیم.