https://shohada.org/fa/shahid/content/219855

شناسه خبر: 219855
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۰:۳۵

حرمت والدین

مهدی در جبهه بود. یکروز حال چندان مساعدی نداشتم. حواسم به مهدی در جبهه بود. از پله ها افتادم و پایم شکست دو سه روز بعد مهدی به خانه تلفن کرده و جویای حال من شده بود. پسر دیگرم گفته بود برادر، مادر پایش شکسته است. خلاصه پسرم به محض شنیدن خبر شکسته شدن پایم فوراً از جبهه برگشت وقتی رسید مرا دید که زیر پتو خوابیده ام چون پتو روی پایم بود گچ را ندید خلاصه چیزی نگفت و از منزل بیرون رفت به خانه خواهرش رفت و گفته بود چون شما مطلع شدید که در جبهه قرار است حمله کنیم به بهانه مادر به من زنگ زده اید، تا من در حمله شرکت نکنم که دخنرم گفته بود نه مادر پایش شکسته است. دوباره به منزل آمد و گفت مادر مرا ببخش. فکر کردم چون قصد داشته اید من را از حمله باز دارید گفته اید پایتان شکسته است. گریه اش گرفته بود. گفتم مادر گریه نکن. پایم شکسته است زود خوب می شود. سپس مهدی گفت مادر خیلی دوست دارم کنار شما باشم اما بچه های جبهه منتظرم هستند اگر نروم بچه ها مردم روی مین می روند آیا تو راضی هستی؟ گفتم نه مادر راضی نیستم. گفت پس بگذار بروم و همان بعد از ظهر با هواپیما دوباره به جبهه برگشت. مهدی احترام خاصی برای من و پدرش قائل بود و همچنین از تعهد خاصی نسبت به جبهه برخوردار بود که نشان از مسئولیت پذیری مهدی داشت. 1-روابط عاطفی و حرمت والدین 2- عشق به جهاد 3- احساس مسئولیت