https://shohada.org/fa/shahid/content/219856
شناسه خبر: 219856
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۰:۳۵
خاطرات سیاسی
یکروزی تظاهرات بود. مهدی خیلی اصرار داشت که ما هم در تظاهرات شرکت کنیم خلاصه من و خواهر مهدی همراهش به تظاهرات رفتیم. آنجا درگیری شدیدی شد به مهدی گفتم: مادر بگردیم خانه درگیری شده است. گفت شما بروید من هستم. گفتم: تو هم بیا. گفت:نه مادر الان وقت امتحان است، می خواهم خودم را امتحان کنم ببینم اگر تظاهرات از هم بپاشد و مسئله اسلام پیش بیایید من چگونه فردی هستم می توانم حمایت کنم یا از معرکه فرار می کنم. خلاصه آنروز تا غروب مهدی به خانه باز نگشت. پدرش به مسجد رفت ولی باز هم خبری نشد خلاصه شب که آمد دیدم می لنگد گفتم پایت چه شده است؟ گفت: هیچی در شلوغی تظاهرات کفشهایم از پایم در آمد و گم شد خلاصه با همان وضعیت ادامه داده بود و پاهایش ورم کرده بود تا چند روز می لنگید گفتممادر حقت است کمتر در تظاهرات شرکت کن. گفت: مادر اگر من نروم کی می خواهد برود و از اسلام دفاع کند سپس خیلی جدی گفت: مادر ما اسلام را پیروز می کنیم. 1- خاطرات مبارزات سیاسی