https://shohada.org/fa/shahid/content/220201

شناسه خبر: 220201
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۰:۴۰

عشق به جهاد

به روایت از علی اکبر حمزه ای گوارشکی : ایشان خیلی اصرار می کرد که بابا! بیا برویم منطقه، بعد از مدتی که رفتم به جبهه از ما سؤال کردند که هر کسی هر کاری دارد، بیاید و ثبت نام کند، من هم برای آشپزی ثبت نام کردم، چند روز بعد که پسرم آمد گفت:" مگر اینجا آشپز نبود که تو برای آشپزی نوشته ای؟ اصلاً باید تو را ببرم خط که مردم نگویند اینها می روند و می خورند و می خوابند، باید بیایی و صحنه ها را ببینی." بعد ما را برد اطراف پاسگاه برزگر، مدتی آنجا بودیم و یک شب که رفتیم دستشویی، دیدیم ناگهان توپ و تانک و مسلسل ها شروع کرده اند به آتش، از سر توالت فرار کردیم که آنجا شهید نشویم که بیرون یک نفر گفت:" بیا حاجی اینجا پناه بگیر." و بعد از یک ساعتی آتش تمام شد، پسر ما که فرمانده گردان بود آمد و گفت:" بابا ترسیدی؟" گفتم: نه برای چی بترسم، گفت:" این تمرین خودمان بود و حملة دشمن نبود."