https://shohada.org/fa/shahid/content/220304

شناسه خبر: 220304
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۰:۴۱

خاطرات سیاسی

به روایت از معصومه شمس : یک دفعه از جبهه آمد من گفتم نمی توانم بچّه هایت را نگه دارم گفت تو از دست بچّه های من ناراحتی بپاس هرچه در جبهه خدمت می کنم مال تو باشد و هرچه که تو برای بچّه ها خدمت می کنی مال من باشد اوّل انقلاب در راهپیمائی ها شرکت می کردیم روزی از راهپیمایی برگشته بودیم ایشان تازه لباسهایش را عوض کرده بود امّا من هنوز لباسهایمان را عوض نکرده بودم که دیدم درب حیاط را می کوبند زنگ می زنند من رفتم جلوی در دیدم یک مرد هیکل آمده جلوی درب حیاط گفت آقای حصاری هستند گفتم بله چکارشان دارید گفت بگو بیاید با یک لحن خاصّی صحبت می کرد آقای حصاری آمد جلوی در پس از سلام و احوالپرسی آن مرد گفت شما می روید راهپیمائی ما حقوق شما را قطع می کنیم آقای حصاری گفت برای من هیچ مسئله ای نیست و من نیازی به حقوق شما ندارم که شما به من حقوق بدهید من کارگر دیگری هستم و از جای دیگر حقوق می گیریم آقای حصاری سپس دست در جیب خود کرد و یک دسته کلید را در آورد و پرت کرد به طرف آن مرد رفت و گفت به خاطر اینکه من راهپیمائی می روم حقوق مرا قطع کنید این کلیدهایتان را بردارید و بروید دوباره نبینمت و من تا وقتی زنده ام و این انقلاب است باید برایش خدمت کنم شما خیال می کنید من گرسنه مانده ام که به سر کار شماها آمده ام و دیگر سر کار آنها نرفت .