https://shohada.org/fa/shahid/content/220306
شناسه خبر: 220306
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۰:۴۱
عشق به جهاد
به روایت از نصر حصاری : وقتیکه می رفت من پای ماشین او می رفتم، چون از بقیه دل نگران تر بودم می گفت: که مادر و بچه ها متوجه نشوند که من می خواهم به جبهه بروم. می دیدم ساکش را برداشته بود ولی به زن و بچه ها نمی گفت که کجا می رود. می رفتیم جایی که محل اعزام بود و همین بار آخر که می رفت در محل باغ سعیدی دیدم که برادرم از ماشین پیاده شد و آمد صورت مرا بوسید و می گفت که به مادرم چیزی نگویی که برادر محمدباقر رفت چون پایش زخمی بود نمی خواست که مادر بفهمد سپس خداحافظی کرد و رفت.