https://shohada.org/fa/shahid/content/220497

شناسه خبر: 220497
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۰:۴۳

خاطرات جنگی

به روایت از رمضان نظری : در پادگان حمید، مخزن لاستیکی وجود داشت که لاستیک کهنه می آوردند و لاستیک نو تحویل می گرفتند. در یکی از روزها دشمن قطار را بمباران می کند و لاستیکها آتش می گیرد. من و اسماعیل هم آنجا حضور داشتیم . من به داخل گودالی پناه بردم و شهید هم در جای دیگری سنگر گرفت. بعد از چند دقیقه که سرم را بلند کردم، مشاهده کردم که لاستیکها بصورت مایع درآمده اند و به سمت من روان هستند. به گریه افتادم و گفتم: خدایا من در جایی می خواهم شهید شوم که کسی من را پیدا نکند که در همین حین بولدوزری آمد و این مایع ها را به سمت دیگری کشاند. وقتی اسماعیل نزد من آمد قضیه برایش تعریف کردم و ایشان گفت : چه ایرادی دارد هر جا که شهید شویم برای اسلام و در راه اسلام و قرآن به شهادت می رسیم و به جبهه آمدیم تا از اسلام دفاع کنیم و در راه خدا به شهادت برسیم . پس چه فرقی می کند که در کجا شهید شویم.