https://shohada.org/fa/shahid/content/220878
شناسه خبر: 220878
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۰:۴۸
عشق به شهادت 3
به روایت از علی محمد حافظی عسگری : یک روز با آقای حافظی از سر کار به منزل می رفتیم، فلکة تقی آباد به سمت چهارراه دکترا بودیم که یک دفعه دیدم ایشان چیزی را از کیفش درآورد و به من داد. گفتم:" این چیست؟" گفت:" این چیزی است که باید بین من و شما باشد. اگر روزی من شهید شدم حتماً این را بر روی سینه ام بچسبان چون خیلی دوست دارم با آرم و لباس خاکی سپاه دفن شوم." گفتم:" این حرف ها را نگو، حیف شما نیست که بروی." گفت:" نه، چون من دوست دارم که این کار انجام شود و این را به شما می گویم و می دانم که شما هم به آن عمل می کنی، این جریان گذشت و یک سال و نیم این آرم داخل کیفم بود. تا اینکه خبر شهادت ایشان را آوردند و روزی که تشییع جنازة ایشان بود انجام شد. هنگام دفن او در خواجه ربیع یکباره به یاد گفتة ایشان که تقریباً یک سال و نیم قبل گفته بود، افتادم و فکر نمی کردم که آرم ایشان در کیف همراهم باشد. این کار در آخرین لحظات دفن انجام گرفت زیرا احساس کردم شهید حافظی به من می گوید، رضا کاری را که می خواستی انجام بدهی، انجام بده، الآن وقت آن است. من هم فوراً دست در جیب بردم و دیدم کیفم همراهم هست، آرم را در آوردم و متوجه شدم که سنجاقی هم به آن وصل است. در صورتی که قبل از آن سنجاقی به آن متصل نبود. بالأخره آرم را بر روی سینة ایشان وصل کردم و بعد او را دفن کردند.