https://shohada.org/fa/shahid/content/220904

شناسه خبر: 220904
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۰:۴۸

خاطرات سیاسی 6

به روایت از علی محمد حافظی عسگری : اوایل انقلاب بود که حسین برادر کوچکمان در چهارراه نادری به علت درگیری به پایش تیر خورده بود و او را به بیمارستان انتقال داده بودند. ظهر، من و برادرم (محمدعلی) برای خوردن نهار به خانه آمدیم. مادرم گفت که، حسین از صبح بیرون رفته ولی نیامده! بعد محمدعلی گفت: بلند شو برویم ببینیم ایشان کجاست؟ خلاصه تمام بیمارستانها را گشتیم تا در نهایت پشت شیشه درب بیمارستان قائم (عج) اسم او را نوشته بودند که مجروح شده است. به هر نحوی که بود داخل بیمارستان رفتیم و او را دیدیم. وقتی بالای سر او رسیدیم گفت: همین الان مرا عمل کرده اند و تیر به ران چپم خورده است. پس از اینکه از او خداحافظی کردیم و از بیمارستان بیرون آمدیم دیدیم، تانکها به طرف بیمارستان رژه کشیده اند. آمبولانس ها و مردم هم یکسره جنازه به داخل زیرزمین بیمارستان می آوردند. من و محمدعلی رفتیم بالای سر جنازه ها و کمک می کردیم و آنها را جابجا می کردیم در حین کار من و برادرم یکسره می گفتیم: این یکی را نگاه کن! تیر خورده به سرش و دیگری به شکمش. برادرم محمدعلی می گفت: خوشا به سعادتشان. کاشکی به سر و شکم من بخورد. من نزدیک عصر بود که خسته شدم و به خانه برگشتم. ولی محمدعلی تا شب آنجا بود و کمک می کرد.