https://shohada.org/fa/shahid/content/220917

شناسه خبر: 220917
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۰:۴۸

محبت و مهربانی

به روایت از محمد ابراهیم دولاب نیا : در حدود 5 الی 6 روز به شروع عملیات بدر وقت باقی بود که ایشان به جزیره مجنون آمدند. ایشان مرا برای رفتن به محلهای مورد نظر همراهی می کرد برای شناسایی مکانهای عملیاتی. در راه با هم که بودیم با شوخی فراوانش مرا شاد می کرد تا بالاخره به موقعیتهای مورد نظر رسیدیم. در آن موقعیت شهید نظرنژاد و شهید شریف پاسگاهی را آماده می کردند تا برای انجام عملیات نیرو به آنجا منتقل کنیم.در بازگشت ایشان به داخل سنگر کوچک من می رفت و در آنجا استراحت می کرد. روزی به شوخی به آن شهید والا مقام عرض نمودم که علی آقا لطفاً سنگر من را اشغال نکنید. آخر سنگر کوچک من تنها اندازه یک نفر بود. که با آمدن آن شهید دیگر جایی برای من باقی نمی ماند زیرا که ایشان هیکل و دارای قد بلندی که نزدیک به دو متر بود داشتند که من با قد کوتاهم مانند بچه های در مقابل ایشان بودم. چهرة شاد و خنده رویی داشت همیشه صعی می کرد با سخنان شیرین و دلنشین ما را نیز در شادیش سهیم کند. صدای بلند و قوی اش باعث شده بود که به او می گفتم: می دانی که صدایت مثل خمپاره شصت می ماند و او نیز می خندید.روزها سپری شد و بالاخره روز موعود فرا رسید من در روز عملیات که بدر نامیده شده بود با قایقها ایشان و نیروها را جابجا کرده و به مقر مورد نظر رساندیم. شب عملیات فرا رسید و همه در موقعیتهای خویش برای حمله مستقر شده بودند. در حدود نیمه شب بود که من به بهانه کمبودی به ایشان مراجعه نمودم. با صدای بلندی گفتند: برادر دولاب نیا همین یکی دو ساعت هم من را راحت نمی گذاری بگذار بخوابم من نیر در جواب ایشان گفتم مگر خواب شهادت دیده ای که اینقدر مشتاق خوابیدنی و نیز جواب داد و گفت: آری و بالاخره در صبح روز بعد در اولین حمله ایشان به برادر دیرینه اش رید و به مقام شهادت نائل شد.