https://shohada.org/fa/shahid/content/223120
شناسه خبر: 223120
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۱:۱۸
خاطرات سياسي
راوی صدیقه مومن زاده : یک روز جمعه رفته بودیم بیرون شهر. وقتی برگشتیم دیدم پسرم محمدحسین پنکه را روشن کرده و یک کتاب هم روی سینه اش است. یکی از بستگان تا چشمش به کتاب افتاد گفت شما می دانید این چه کتابی است؟ گفتم: نه، گفت: این کتاب دکتر علی شریعتی است، قاچاق است. اگر حسین آقا را بگیرند شما اصلاً او را نمی بینیدش. دو ساک کتاب داشت اینها را دادیم به داماد بزرگمان که ببرد خانه اش پنهان کند که اگر کسی آمد چیزی پیدا نکند باز هم یکی یکی کتاب می آورد خانه. ما که نمی دانستیم چی است.