https://shohada.org/fa/shahid/content/223231

شناسه خبر: 223231
۱۴۰۰-۱۲-۲۰ ۰۱:۱۹

عشق شهادت

راوی محمد رضا رضایی : یک خاطره از مکه دارم من از قم حرکت کرده بوم و ایشان از مشهد نمی دانستم ایشان مکه آمده است و ایشان هم نمی دانست من مکه آمده ام . هر دو نفرمان کفشهایمان را در حرم گم کرده بودیم . هر دو نفرمان برای خرید کفش از حرم بیرون آمده بودیم مثلاً فرض کنید به شکل یک زاویه 90 درجه ما مستقر بودیم . من از اینجا که کفشهایم را گم کردم مستقیم آمدم اینجا که کفش بخرم . ایشان هم از حرم که کفشهایشان را گم کرده بودم داخل یک کوچه فرعی مستقیم می آید کفش بخرد . ما هیچکدام به خیابان های اصلی نرفتیم ، من جلوتر به آنجا رسیده بودم که کفش بخرم . یک دفعه از دور دیدم شخصی می آید که حرکتهایش برای من آشناست . نزدیک شد ، فاصله حدود 200 متری رسیده ، دیدم با حالت خندان می آید ایشان چشمانش تیز تر بود( خیلی چشمهای تیزی داشت 0)جلو تر من را شناخته بود . این گونه در حالیکه هر دو از مشرف شدن یکدیگر خبر نداشتم ، همدیگر را پیدا کردیم . پس از خرید کفش به حرم مشرف شدیم . در ضمن یک کفن و چیزهای دیگری هم خریده بود. کفن را گفت برای پدرم خریده ام . گفتم : کفن خودت کجاست ؟ یک نگاهی کرد و لبخند زد ! گفت : مگر من می خواهم به مرگ طبیعی بمیرم ، حالا اوج جنگ تحمیلی ، سال 61 بود نمی دانم ، یا سال 62 بود ظاهراً یک سال قبل از شهادتش ، ظاهراً سال 62 بود این که می گویم عشق به شهادت ، انتظار شهادت را هم داشت ، ایشان واقعاً این طوری بود . خندیده و گفت : مگر من می خواهم به مرگ طبیعی بمیرم که برای خودم کفن بخرم ، این لباس من باید کفن من بشود این را قشنگ یادم هست . این لباس باید کفن من بشود از صمیم قلب و با جدیت و اعتماد کامل ، همانجا در مسجد الحرام گفت : باید این لباس کفن من بشود ! مگر من می خواهم مرگ طبیعی بمیرم که کفن برای خودم بخرم .